تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > فرهنگ و ادب - CULTURE and LITERATURE > کتاب داستان

کتاب داستان

داستان، داستان های کوتاه


User Tag List

عنوان بسته
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2011-01-04, 08:57 AM   #1
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

Unhappy رمان پدر آن دیگری(رمانی متفاوت وجذاب)

همه تشکرا پریده من با افزایش تعداد تشکرا میفهمیدم که این رمان خواننده داره یا نه
دوستان متفاوت ترین رمانی که خوندم این رمانه
رمان پدر آن دیگری
نويسنده: پرینوش صنیعی

عشقی نیست
جنایی پلیسی هم نیست
از زبان یه کودک نوشته شده
اگه دوستان تمایل به خوندن یه رمان این چنینی داشته باشن
میتونم براتون بذارمش
یه قسمت میذارم اگه خوشتون اومد ادامه میدم
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.

آخرین ویرایش توسط *Negar* در تاریخ 2011-01-08 انجام شده است
*Negar* آفلاین است  
13 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
arezoo.arezoo (2013-08-07), ariyadokht (2012-12-23), atena46 (2014-06-25), bahar_khanom (2011-06-27), chile (2014-11-21), corbymama (2014-10-03), f.hosseinpour (2013-09-07), frz61 (2012-07-29), kooty (2011-06-27), mayam (2011-06-27), selin (2012-07-29), tahmin (2012-07-30), آدرینا (2012-12-16)
قدیمی 2011-01-04, 09:00 AM   #2
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

پیشفرض Re: رمان پدر آن دیگری

( قسمت اول ) فصل اول


قسمت اول -فصل اول

- ببینم شهاب، این تویی؟
- آره!
- چقدر کوچولو بودی! این کیه اینطوری بغلت کرده؟
به عکس خیره شدم. این کیه؟ واقعاً این کیه؟ قلبم فرو ریخت، زبانم سنگین شد، سرگشته به اطراف نگاه کردم، دنبال راه فراری می گشتم. خانه شلوغ بود. نیمی از مهمانها آمده بودند. مادر اینها را از کجا پیدا کرده بود؟ واقعاً بزرگ شدن اینقدر مهم است؟ من چندان تغییری در خود احساس نمی کردم. بچه ها همه با هم حرف می زدند، می خندیدند و خانه را ارزیابی می کردند. نمی دانستم به عنوان یک میزبان چگونه باید رفتار کنم. چند نفر از دوستان از در وارد شدند، بقیه دور آنها را گرفتند. از فرصت استفاده کردم و بسرعت از پله ها بالا دویدم، وقتی در اتاق را پشت سرم بستم و به آن تکیه دادم، نفس نفس می زدم هرچند که چندان خسته نبودم.
صدای آشنایی در درونم گفت:
- باز چه مرگت شده؟ بی اختیار با صدای بلند گفتم:
- نمی دونم..
صدای بچه ها در گوشم می پیچید. این هم آن خلوتی نبود که احتیاج داشتم. از اتاق بیرون آمدم، در تراس را باز کردم و آرام بیرون رفتم.
سعی کردم در کاملاً بسته شود. باد سردی بر پیشانی داغم نشست. نفس بلندی کشیدم. به پله های ممنوع پشت بام نگاه کردم. پشتم تیر کشید. این همان دردی بود که همیشه با نگاه کردن به این پله ها احساس می کردم و نمی دانستم علتش چیست! چیزی در ذهن آشفته ام اتفاق می افتاد. از پله ها بالا رفتم. از آخرین باری که به این بالا آمده بودم چه مدت می گذشت؟ یک روز !؟ صد سال !؟ زمانها درهم آمیخته بود و با سرعت سرسام آوری به عقب بر می گشت. وقتی روی سکوی کوچک وسط پشت بام نشستم، کودکی چهار پنج ساله، خنگ و وحشت زده بودم.

از روزی که به خنگیم پی بردم، نسبت به این کلمه حساس شدم، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی می شدم، جیغ می کشیدم، چیزی را می شکستم، یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم، ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد، با شنیدن این اسم عصبانی نمی شدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست، انگار کسی قلبم را چنگ می زد، همه رنگها تیره میشدند، خورشید دیگر درخشان نبود، بی اختیار به دنبال گوشه ای می گشتم، کنجی می نشستم، زانوهایم را در بغل می گرفتم، سرم را روی آنها می گذاشتم، و آرزو می کردم که از این هم کوچکتر شوم، آنقدر کوچک که هیچ کس نتواند مرا ببیند. دیگر دلم نمی خواست بازی کنم، خندیدن را از یاد می بردم، هیچ چیز خوشحالم نمی کرد.
این ساعت ها کش می آمدند و گاه یکی دو روز طول می کشیدند. می دانید یکی دو روز برای بچه چهار ساله چقدر است؟ شاید به اندازه یکی دو ماه آدم بزرگ ها.
بنظرم آنوقت ها که با خشونت حمله میکردم وضعم بهتر بود، هرچند که تنبیه میشدم، دعوایم می کردند، کتکم میزدند، من هم گریه میکردم. ولی همه چیز بسرعت تمام میشد. یکی دوساعت بیشتر طول نمی کشید.

تازه اوایل خیال میکردم خنگ بودن خوب است و وقتی خنگ صدایم میکردند خوشم میامد چون همه با خوشحالی این را می گفتند.
پسر عمویم (خسرو) اولین کسی بود که به خنگی من پی برد و این اسم را روی من گذاشت. تا مرا میدید میگفت:
- به به! چه پسر خنگ خوبی، بیا ببینم، بیا سرتو بذار زمین پاهاتو هوا کن تا یه آب نبات بهت بدم. آفرین پسر خوب.
هرکاری میگفت میکردم. او هم می خندید و خوشحال میشد جایزه میداد و تشویقم میکرد.
دخترعمویم (فرشته) هم مرا بخاطر خنگ بودنم خیلی دوست داشت. مرا ( خنگول کوچولوی من ) صدا میکرد و در آغوشم میگرفت. چقدر از بویش خوشم میامد. او هم از کارهای من خوشحال میشد و می خندید، شکلات و بستنی برایم می خرید. من شکلات و بستنی خیلی دوست داشتم ولی از اینکه او خوشحال میشد بیشتر خوشم میامد. حاضر بودم هرکاری بکنم تا او بیشتر و بیشتر خوشحال شود. آنها همیشه با خنده بمن خنگ می گفتند من هم طبیعتاً فکر میکردم خنگ حرف خوبیست. نمی دانستم، مردم بخاطر چیزهای دیگر جز خوشحالی هم می خندند. خوب چه کنم من خنگ بودم دیگر.
قبل از کشف واقعیت های تلخ، روزها روشن تر بودند. آسمان شفاف تر بود. می توانستم ساعت ها در باغچه کوچک خانه بگردم و به تماشای خاک برگ، کرم های قهوه ای رنگی که بعد از باران از خاک بیرون می آمدند بنشینم و هر لحظه چیزی تازه کشف کنم. تک درخت باغچه ، دوستی زنده و هشیار بود که هرگاه از سفر نوروزی می آمدیم گل میداد، می دانستم او از خوشحالی اینکار را میکند، چون فقط یکبار و درست موقع آمدن ما گل میداد و چند روز پس از بازگشت ما گل ها میریخت و به شکل دیگری در میامد، بعد هم گیلاس های قرمز و خوشمزه میداد. میوه دادن وظیفه او بود ولی گل دادنش هیچ دلیلی جز خوش آمد گفتن بمن که در خانه بیش از همه دوستش داشتم نداشت.
گاهی با ستون های نور خورشید که از لای پرده به اتاق می تابید بازی میکردم. محو غباری میشدم که در آن می چرخید.
شبها ستاره ها درخشندگی غریبی داشتند، ولی ماه..! ماه چیز دیگری بود. تابع هیچ قاعده و قانونی نبود، رفتار بچه های لجباز را داشت. ظاهراً وظیفه داشت که آسمان شب را نورانی کند، ولی اگر دلش نمی خواست نمیامد. در عوض، در زمان های ممنوع، سروکله اش پیدا میشد.
یواشکی به وسط آسمان نیپرید. گاهی صبحها کنار خورشید میدیدمش. خودش را کم رنگ میکرد تا کسی متوجه او نشود. با شیطنت میخندید. گاهی فقط سرش را بیرون می آورد و مارا تماشا میکرد. اما وقتی بچه خوبی میشد، هیچکس نمی توانست در مقابلش مقاومت کند. با لباسهای مرتب، صورت شسته، موهای شانه کرده، درخشان و مودب، دم غروب ظاهر میشد و همه را مبهوت میکرد. برایش صلوات میفرستادند و شیطنت هایش را فراموش میکردند. ولی در همه حال، هم بازی بی نظیری بود. همیشه آماده بود تا به دنبالم بدود، با من دور حوض می چرخید و بدون کوچکترین خطایی درست همان موقع که می ایستادم، او هم می ایستاد، حتی یکبار هم اشتباه..




ادامــه دارد
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است  
16 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
.SAHAR. (2012-07-29), ariyadokht (2012-12-23), bahar_khanom (2011-06-27), chile (2014-11-21), corbymama (2014-10-03), f.hosseinpour (2013-09-07), Heliyasadat (2015-11-23), mayam (2011-06-27), SarahGol (2012-07-29), selin (2012-07-29), soolmaz (2011-06-27), tahmin (2012-07-30), فردوس (2011-07-09), مانلی (2012-09-26), بانوي پاييزي (2014-10-18), بادصبا (2011-06-26)
قدیمی 2011-01-04, 10:45 AM   #3
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

پیشفرض Re: رمان پدر آن دیگری(رمانی متفاوت وجذاب)

قسمت دوم
دوستان اگه خوندینو خوشتون اومد بیزحمت تشکر بزنید تا من بدونم کسی هست که میخونه رمانو البته چند قسمت بعد جذاب تر میشه الان اولاشه


نمی کرد و یک قدم جلوتر نمی رفت، باور کرده بودم که رشته ای مارا بهم بسته است، او دوست من بود چون فقط دنبال من میامد. روی تخت حیاط طاقباز می خوابیدم و نگاهش می کردم. همه در حیاط رفت و آمد می کردند ولی او به دنبالشان نمی رفت. او اصلاً خود من بود. کسی نمی توانست به زور به کاری وادارش کند، بله من ماه بودم و آرش خورشید. سر ساعت می آمد و سر ساعت می رفت و هرگز کار خلافی نمی کرد.
در آن روزهای آشتی که هنوز نمی دانستم خنگم، در اوج هشیاری بودم، دیگر هرگز روحم به آن حد از بیداری نرسید.
روزی که فهمیدم خنگ بودن خوب نیست روز خیلی بدی بود، داشتم به خانه عمو که چند خانه آن طرفتر از خانه ماست می رفتم. خسرو با دوستانش در کوچه بازی می کرد. او مثل آرش ما نبود که همیشه کتاب بخواند. بازیگوش بود.
عمو جان می گفت:
- از آرش یاد بگیر! با این که یه سال هم از تو کوچکتره همکلاسته. هر سال هم شاگرد اول میشه. ولی تو هرسال تجدید میاری. آخرش هم اون آقای دکتر میشه و تو راننده اش. ببین کی بهت گفتم.
فتانه خانم مادر خسرو از این حرف عمو بدجوری دمغ میشد و می گفت:
- غلط کردن! بچه ام ده تای اونارو میزاره تو جیبش (من به جیب خسرو نگاه می کردم ولی کوچک تر از آن بود که کسی در آن جا بگیرد) تازه کجا یک سال کوچکتره، همش چند ماه. بعد هم اونا بچه اشونو زود مدرسه گذاشتن، وگرنه این سرجاشه. همچین میگه " با اینکه بزرگتری با اون هم کلاسی" که آدم خیال میکنه بچه ام رفوزه شده.
- صبر کن خانم، رفوزه هم میشه، نشاشیدی شب درازه.
- واه واه! وقتی باباش تو باشی معلومه که این هیچی نمیشه. اونا هی بچه اشون رو میبرن بالا، تو هی میزنی تو سر این طفل معصوم من.
زن عموم فتانه خانوم یه جوری بود، وقتی مامانم نبود می گفت:
- عنتر خانم، خیال میکنه هنر کرده رفته دانشگاه. حالا هر بی سرو پایی میره دانشگاه. واسه من ژست میگیره. بذار این دفه که ببینمش حسابی خدمتش میرسم. خدا رحم کرده این یکی بچه اش عین گاو میمونه، همونطور گنگ و لال به آدم نگاه میکنه وگرنه خدا میدونه دیگه چقدر میخواست پز بچه هاشو بده.
این حرفها را جلوی من میگفت برای اینکه خوب من خنگ بودم، حرف هم نمی زدم، خیالش جمع بود که نمی توانم اینها را برای مادر بگویم. ولی وقتی مادر را میدید حرف هایش را فراموش میکرد. دیگر نمی خواست خدمتش برسد. خوش زبانی میکرد و می گفت:
- شما تحصیل کرده اید بهتر از ما می فهمید.
مامانم میگفت:
- اختیار دارید این حرفها کدومه؟ خجالت میکشید و دیگر حرف نمی زد.
من دلم برای فتانه خانم میسوخت که اینقدر زود همه چیز را فراموش میکرد. اگر زبان داشتم حتماً به یادش میاوردم.
به هرحال آنروز کذایی خسرو تا مرا دید صدایم کرد و گفت:
- آهای شهاب خنگه بیا، بیا.
منهم دویدم و در کنارش ایستادم. جلوی من روی زمین زانو زد دستهایش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:
- آفرین پسر خوب، حالا می خوام به دوستام نشون بدی که چقدر خنگ خوبی هستی، منم بعدش برات یه بستنی گنده میخرم، باشه! حالا سرتو بذار این گوشه روی زمین پاهاتو بچسبون به دیوار.
زمین کثیف و خاک آلود بود. از خاک خوشم نمی امد. دورو برم را نگاه کردم تا جای بهتر یا چیزی پیدا کنم که سرم را روی آن بگذارم. خسرو گفت:
- منتظر چی هستی؟ تو که خنگ خوبی بودی، زودباش دیگه، سرتو بذار زمین. واسه خاطر من..
باید بخاطر او اینکار را میکردم. با خوشحالی سرم را روی زمین گذاشتم و پاهایم را به دیوار زدم. همه خوشحال شدند و خندیدند. بعد گفت:
- حالا خودتو بمال روی این خاکا تا همه جات سفید بشه.
خاک کثیفی بود، من هروقت خاکی میشدم مامان دعوایم میکرد.
- زودباش پسر خوب، بچه ها براش دست بزنید. همه دست زدند. دیگر چاره ای نبود، آنها خیلی دلشان میخواست من اینکار را بکنم، منهم خوابیدم روی خاکها، بچه ها دست میزدند و با خنده می گفتند:
- آفرین خنگه، آفرین خنگه غلت بزن، غلت بزن.
هرچه من بیشتر غلت می زدم، آنها بیشتر خوشحال میشدند و می خندیدند. میدانستم مادر دعوایم خواهد کرد، ولی مهم نبود به خوشحالی خسرو و دوستانش می ارزید.
فرج خیکیه گفت:
- یعنی تو هرکاری بگی این میکنه؟
- آره پس چی که میکنه، اخه این خنگول خوب خودمه.
فرج دورو بر را نگاه کرد و گفت:
- پس بهش بگو از این آب جوب بخوره.
فرهاد گفت:
- نه بابا نمی خوره، هرچی هم خنگ باشه دیگه اینو نمی خوره.
فرج گفت:
- اخه این میگه هرکاری من بگم میکنه.
خسرو با ژست گفت:
- آره! اگه من بگم هرکاری میکنه.
- ولی من شرط می بندم که از این آب نمی خوره. چی میگی خسرو؟ شرط میبندی؟
- سر چی؟
- سر همون چاقو دسته صدفیه. اما اگه نخورد تو باید دوچرخه اتو بدی بمن.
- چی چی رو بدم به تو، چاقو کجا؟ دوچرخه کجا؟ من که خنگ نیستم، این خنگه.
- باشه پس یه هفته بده دست من، قبوله؟
- نه! یه روز.
- باشه، قبوله.
خسرو امد طرف من. باز دستش را انداخت دور شانه ام و گفت:
- شهاب جونم حالا می خوام به اینا نشون بدی که بچه حرف گوش کن خوبی هستی، بیا یه کوچولو از اب این جوب بخور بعد خودم مبرمت ساندویچ فروشی برات یه ساندویچ گنده میخرم، بعدش هم یه بستنی بهت میدم، باشه.
نه! نمی خواستم، اه... اب جوی سیاه بود، کرم داشت. بوی بدی میداد رویم را برگرداندم.
- ببین شهاب جون، منو جلوی دوستام کنف نکن، مگه منو دوست نداری؟ بیا بارک ا.. فقط یک قلپ.
فرهاد گفت:
- نه بابا نمی خوره، من که گفتم هرچی که خنگ باشه بازم میفهمه که نباید بخوره.
- چرا خوبم میخوره، من بهش بگم بخور، میخوره، مگه نه؟ بیا دیگه، خودتو لوس نکن، فقط یه قلپ.
من از کرمهای توی اب می ترسیدم. دستم را از دستش بیرون کشیدم و بطرف خانه دویدم، ولی هنوز دو قدم نرفته بودم که از پشت یقه پیراهنم را گرفت.
- آهای کجا، خیال کردی میذارم بری، تا از این اب نخوری نمیشه بری.
گریه ام گرفته بود حالم داشت بهم میخورد، پشت گردنم را فشار داد و سرم را به اب نزدیک کرد.
- بچه ها تشویقش کنید، براش دست بزنید، ببینین میخواد بخوره.
هیچ کس دست نمیزد. انگار حال همه داشت بهم میخورد. سرم را با فشار داخل جوی کرد. نوک دماغم به لجن بدبویی آلوده شد، احساس خفگی کردم. ناگهان معجزه ای رخ داد. دستش شل شد و من توانستم سرم را بالا بیاورم. صدای آرش را شنیدم که داد میزد:
- ولش کن احمق! من به کناری افتادم. آب نخورده بودم ولی صورتم کثیف شده بود. حالم بهم خورد و همانجا بالا آوردم.
- احمق بیشعور تو به این بچه چکار داری؟ اگه از این آب میخورد که میمرد، مگه دیوونه ای؟
- نه این داداش توه که دیوونه اس، احمق خنگ، برای یه بستنی هرکاری میکنه، خودش واسه خاطر یه ساندویچ میخواست از این اب بخوره، مگه نه بچه ها!!
فرج گفت:
- راس میگه داداشت دیوونه اس. نباید تو خیابون ولش کنید.
- تو دیگه حرف نزن ، خودت دیوونه ای.
- نه بابا شماها همتون دیوونه اید، تو خودت اگه دیوونه نبودی اینقدر درس نمی خوندی. آرش با عصبانیت دست مرا گرفت و بطرف خانه کشید.





ادامـه دارد
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است  
18 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
.SAHAR. (2012-07-29), ariyadokht (2012-12-23), bahar_khanom (2011-06-27), corbymama (2014-10-03), f.hosseinpour (2013-09-07), ghazal-60 (2011-01-09), kooty (2011-06-27), mayam (2011-06-27), mirani (2013-06-11), nasi49 (2014-01-13), rose rose (2011-06-26), roya* (2015-04-06), soolmaz (2011-06-27), فردوس (2011-07-09), مانلی (2012-09-26), آدرینا (2012-12-16), بانوي پاييزي (2014-10-18), بادصبا (2011-06-26)
قدیمی 2011-01-04, 12:17 PM   #4
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

پیشفرض Re: رمان پدر آن دیگری(رمانی متفاوت وجذاب)

خوب تعداد کم تشکرا نشون میده که از این رمان استقبال نشد ولی بازم ادامه میدم
تا ببینیم چی پیش میاد
قسمت سوم -فصل دوم
داشتم به شادی غذا میدادم. صدای در را شنیدم ولی توجه نکردم تا شهاب دست در دست آرش پر از خاک و گل و لجن جلویم ایستاد. بی اختیار فریاد زدم:
- وای خدا مرگم بده، تو چرا اینجوری شدی؟ مگه نگفتم لباساتو کثیف نکن.
آرش با عصبانیت و بغض ماجرای کوچه را تعریف کرد. با هرکلمه احساس میکردم خون با فشار بیشتری به مغزم هجوم می اورد. تمام بدنم می لرزید. شادی را بغل کردم، دست شهاب را کشیدم و بی توجه به لباس و سر و وضعم بطرف خانه حسین و فتانه رفتم. جلوی در دست شهاب را رها کردم، با تمام قدرت روی زنگ فشار اوردم، تا در را باز نکردند دستم را برنداشتم. با باز شدن در دست شهاب را کشیدم، از حیاط رد شدم، در هال را باز کردم و در همان جا با فتانه که سراسیمه بیرون میامد سینه به سینه شدم. حسین اقا، شهین، فرشته و خسرو جلوی تلویزیون نشسته بودند، سینی چای روی میز بود، فرشته مثل همیشه جلو دوید، شادی را از بغل من گرفت، هیچ توجهی به او نکردم انگار چشمانم هیچ کس را جز خسرو نمیدید، ضربان قلبم تندتر شده بود با صدایی که برای خودم هم نا اشنا بود فریاد زدم:
- تو با این بچه چکار داری؟ زورت به این میرسه خرس گنده! فکر نکردی اگه از اون اب بخوره مریض میشه. چرا سر به سرش میذاری؟
خسرو مظلومانه گفت:
- زن عمو به من چه؟ این واسه خاطر بستنی و شکلات همه کار میکنه، نه اینکه خنگه، بچه ها هم تو کوچه سر به سرش میذارن. من تازه مواظبشم که کسی نزنتش.
- چی چی رو خنگه، خجالت نمیکشی اسم رو بچه من میذاری؟ هیچم خنگ نیست.
حسین آقا به آرامی گفت:
- مریم خانم خودتونو ناراحت نکنید. حالا چرا اینقدر عصبانی میشید؟ خوب بعضی بچه ها کم هوش تر از بچه های دیگه ان، یه بچه مثل آرش با اون هوش و استعداده، یکی هم کم هوش میشه، مثل این.
- نخیر این هیچم کم هوش نیست، شماها دارید اسم روش میذارید.
فتانه با تمسخر گفت:
- وا، چرا نمی خوای واقعیتو قبول کنی؟ بچه ای که تا این سن حرف نمیزنه، خوب عقب افتادس دیگه.
- نخیر حرف نزدنش هیچ ربطی به عقب موندگی نداره. دکترش هم گفته بعضی بچه ها دیر زبون باز میکنند. هیچ مشکل هوشی هم ندارند.
- چه حرفا! ما که تا حالا ندیدیم یه بچه چهار ساله یه کلمه حرف نزنه باهوش و عاقل هم باشه. ماشا ا.. همین خسرو من چهار دست و پا که میرفت حرف هم میزد.
با حرص گفتم:
- نخیر اونکه از تو شکم شما حرف میزد، ولی می بینید که باهوش هم نیست. پس زود و دیر حرف زدن دلیل هوش نمیشه.
فتانه لبهایش را جمع کرد و گفت:
- وا... حسین آقا میبینی واسه خاطر بچه خنگش چه چیزا به بچه من میگه.
حسین آقا از جایش بلند شد بطرف من آمد و درحالیکه سعی میکرد آرام باشد گفت:
- زن داداش خودتونو کنترل کنید، بجای عصبانی شدن باید یک فکر اساسی بحال این بچه بکنیم.
لحظه به لحظه صدایم بلندتر میشد.
- این بچه هیچیش نیست. شماها یک فکر اساسی برای بچه خودتون بکنید.
شهین گفت:
- مریم خانم این حرفا چیه که میزنید؟ داداشم چیز بدی نگفته از روی دلسوزی فقط میگه بچه رو به دکتر ببرین، آخه تو خانواده ما بچه ها همه باهوشند اصلاً یه همچین چیزی سابقه نداشته.
- تو خونواده ماهم همه باهوشند. شما خیالتون راحت اینم هیچیش نیست.
با خشونت شادی را از بغل فرشته گرفتم و به شهاب که متحیر نگاهم میکرد گفتم:
- بعد از این اگه کسی بهت گفت خنگ ، میزنی توی دهنش، فهمیدی؟
بیش از این نمی توانستم آن خانه را تحمل کنم، دست شهاب را کشیدم و بدون خداحافظی به خانه برگشتم.
میدانستم که این رفتارم تا چه حد برای خانواده همسرم که همیشه مرا آرام و کمرو دیده اند عجیب بوده و خبر آن با هزاران شاخ و برگ به زودی مانند بمبی منفجر میشود.
تا به خانه رسیدم آن شعله های سرکش خشم به خستگی و غمی سنگین مبدل شد. زبانم بند آمده بود گویی تمام حرفهایم را یکجا زده بودم، شهاب را به حمام بردم، سر و تنش را شستم، لباسهایش را عوض کردم. چشم از من برنمیداشت از نگاهش چیز زیادی دستگیرم نمیشد می دانستم او هم از رفتارم متعجب است ولی نمی دانستم چه قضاوتی درباره ام دارد. برخلاف سکوت ظاهر در مغزم مدام حرف می زدم و دعوا می کردم.
وقتی ناصر آمد خشم خفته ام دوباره بیدار شد، با هیجان و بغض از توهینی که به بچه امان کرده اند شکایت کردم. او مثل همیشه ساکت نگاهم کرد، قدری سیبیل هایش را جوید و گفت:
- حالا میگی چکار کنم؟ شاید هم حق با اونا باشه.
چند ثانیه مبهوت نگاهش کردم، بعد مثل ترقه از جا پریدم و فریاد زدم:
- یعنی تو هم معتقدی این بچه عقب افتاده است؟
- اگر عقب موندگی نداره، پس چرا حرف نمیزنه؟ مگه دکتر نگفت که گوشش سالمه و از نظر جسمی مشکلی نداره؟ پس لابد از نظر ذهنی کمبودی داره.
- حرف بیخود نزن، بچه ام هیچم خنگ نیست، من میدونم. با چشماش با من حرف میزنه.
- ولم کن مریم، تو مادری، نمی خوای حقیقتو بپذیری.
آرش دنباله حرف پدرش را گرفت:
- راس میگه مامان! اگه خنگ نبود که هرکاری بهش می گفتند نمی کرد.
- خوب بچه اس، نمیفهمه خوب و بد چیه. تو برادر بزرگشی باید مواظبش باشی.
- بمن چه، من اصلاً خجالت میکشم تو خیابون با این راه برم. همه میگن برادرت خنگه. اصلاً نمی خوام همچین برادری داشته باشم.
- خفه شو! بجای اینکه نذاری مردم از این حرفا بزنند، خودتم میگی؟
- راس میگه مریم، سعی کن حقیقتو بپذیری.
- نمی خوام. ولم کنید بچه من هیچم خنگ نیست. مرده شور این حقیقتو ببرند.
و با صدای بلند گریه کردم.




ادامــه دارد
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است  
16 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
.SAHAR. (2012-07-29), ariyadokht (2012-12-23), bahar_khanom (2011-06-27), corbymama (2014-10-03), f.hosseinpour (2013-09-07), ghazal-60 (2011-01-09), Hanasakura (2011-07-04), kooty (2011-06-27), mayam (2011-06-27), nasi49 (2014-01-13), soolmaz (2011-06-27), فردوس (2011-07-09), مانلی (2012-09-26), آدرینا (2012-12-16), بانوي پاييزي (2014-10-18), بادصبا (2011-06-26)
قدیمی 2011-01-04, 12:34 PM   #5
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

پیشفرض Re: رمان پدر آن دیگری(رمانی متفاوت وجذاب)

قسمت چهارم- فصل 3



تازه معنی واقعی خنگ بودن را درک میکردم. پس در تمام این مدت تحقیر میشدم و نمیفهمیدم، با اندوه ، خشمی عمیق را که به تدریج در درونم گسترده میشد احساس کردم. از ان پس از این کلمه چنان متنفر شدم که با شنیدن ان سرم داغ میشد، خودم سرخ شدن صورتم را میدیدم، در درونم چیزی به جوش میامد، بی اختیار حمله میکردم و چون اغلب توانایی مقابله با گوینده را نداشتم، چیزی را خراب میکردم، میشکستم، خرد میکردم. دیگر دست خودم نبود باید بهر شکلی این احساس تلخ را از وجودم بیرون میریختم وگرنه میمردم.
وقتی مادر با بغض و غضب همه چیز را برای پدر گفت، من در گوشه ای با دقت به حرفهایش گوش میدادم و شعله های نفرتم سرکش تر میشد، با کنجکاوی منتظر عکس العمل پدر بودم، امیدوار بودم که او راه بیفتد و انتقامم را از انها بگیرد، حداقل دو برابر مادر به حمایتم برخیزد و خانواده عمو را درب و داغان کند، ولی او خونسرد و ارام ایستاد و گفت که حق با انهاست.
تمام وجودم از گریه مادر، حرفهای پدر و آرش میسوخت. باید کاری میکردم. چشمم به در باز و دعوت کننده اتاق آرش افتاد، بی سروصدا به داخل اتاق خزیدم. میدانستم که نباید به وسایل او دست بزنم، از زمانی که بخاطر داشتم از این کار منع شده بودم. چراغ روی میز تحریر روشن بود. کتابها ، دفترها و کاغذهای بزرگ و کوچک پراکنده بودند خودنویس تازه اش در کنار مقواهای بزرگ و کلفتی که دو روز تمام وقت ارش را گرفته بودند قرار داشت. شیشه جوهر سیاه را که با خودنویس وارد خانه شده بود برداشتم، صدای آرش که میگفت (خجالت میکشم با این توی خیابون راه برم، همه میگن برادرت خنگه) در گوشم می پیچید.
با دقت جوهرها را روی کاغذها، مقواها و کتابها ریختم. وقتی شیشه خالی جوهر را روی زمین انداختم آرام شدم. گویی آتشی که در درونم بود خاموش شد، با خونسردی از اتاق بیرون آمدم و از پله ها بالا رفتم.
با جیغ آرش، پدر و مادر به اتاقش دویدند. سرم را از لای در بیرون آوردم تا صداها را بهتر بشنوم.
آرش گریه کنان گفت:
- تمام روزنامه دیواریمو خراب کرد فردا باید تحویل میدادم. حالا جواب آقامونو چی بدم؟ این همه زحمت کشیدم.
پدر گفت:
- چطوری جوهر برگشته روش؟
- خودش که برنمیگرده، حتماً شهاب کرده.
مادر گفت:
- چرا حرف بیخود میزنی؟ تا حالا شهاب به چیزای تو بی اجازه دست زده؟ حالا دیگه مهر خرابکاری هم روش بزن. حتماً باد زده جوهر افتاده.
- حق با مامانه. فکر نمیکنم شهاب همچین کاری بکنه. تاحالا که سابقه نداشته. هرچند که اینجا باد هم نیست. پنجره ها بسته اس!
این اولین خرابکاری من بود. انتقام مزه شیرینی داشت. هرچند که دلم شور میزد ولی وقتی همه چیز به خیر گذشت با ارامش روی تخت بزرگ ارش که بتازگی بمن رسیده بود و با هر حرکت جیرجیر میکرد دراز کشیدم.
حالا دیگه اصلاً مهم نبود که چقدر از این تخت بدم میاد و تخت امن و حفاظ دار خودم را که به شادی داده بودند ترجیح میدهم و یا چقدر دلم میخواهد برای من هم تختی نو وکشودار مانند تخت ارش بخرند. حتی وقتی شادی مثل هرشب خودش را لوس کرد به تخت مادر رفت و در اغوش او خوابید ناراحت نشدم و حسادت نکردم.
وقتی مادر برای عوض کردن لباس و یاداوری مسواک زدن به اتاق امد خودم را به خواب زدم. او با تعجب چراغ را خاموش کرد و بیرون رفت. حتی تاریکی هم مرا بوحشت نینداخت . انگار با تجربه تلخ انروز بزرگ شده بودم. درست یادم نیست ولی گویا همان شب بود که اُسی و بُبی را که همیشه در گوشه ای پنهان بودند بطور کامل پیدا کردم. تمام وقایع تلخ آنروز را برای انها گفتم. انها دلداریم دادند و کارم را ستودند.
اسی گفت:
- خوب کاری کردی حقش بود. ببی مرا بوسید، سه تایی مدتی زیر پتو خندیدیم.
اسی گفت:
- فردا حق باباشم کف دستش میذاریم. اونم بما میگه خنگ. به کارهای مختلف فکر کردیم. چیزهایی را که او بیش از همه دوست داشت بخاطر اوردیم.
بالاخره ببی با کمی ترس و دلهره گفت:
- ماشین... ان شب دیرتر از همیشه به خواب رفتم.
با صدای ماشین پدر چشمانم باز شدند. با عجله به کنار پنجره دویدم.
اسی گفت:
- آه... حیف شد دیر بیدار شدیم. ولی ببی خوشحال شد و نفس راحتی کشید. تمام انروز قلبم تندتر از معمول میزد و با یاداوری برنامه شب فرو میریخت.
مادر چندبار پرسید:
- تو امروز چته؟ چرا همش مات میشی، حواست کجاست؟
با آمدن پدر به ارامی به حیاط رفتم. نمی توانستم از انتقام صرفنظر کنم. گویی هستیم با ان وابسته بود، باد سردی تنم را لرزاند، هوا تاریک بود. در زیر نوری که از پنجره اتاق می تابید، قیچی گل چینی مادر را پیدا کردم. قیچی بزرگی که تاکنون نتنها اجازه بلکه جرات دست زدن به ان را هم نداشتم.
به ارامی به ماشین نزدیک شدم. کنار ان نشستم، سعی کردم قیچی را در چرخ ماشین فرو کنم ولی زورم نرسید.
اسی گفت:
- شاید چرخ جلو نرمتر باشه. انرا هم امتحان کردم ولی نشد.
ببی گفت:
- بسه دیگه بیا بریم.
اسی گفت:
- نه! حالا روی ماشینش یه نقاشی بکش. با نوک قیچی خطوطی را با فشار رسم کردم.
ببی برایم میخواند:
- چشم، چشم، دو ابرو، دماغ، دهن یه گردو، چوب چوب ، شکمبه...
ناگهان چراغ حیاط روشن شد.
مادر حیرت زده گفت:
- شهاب تو اونجایی؟ چکار میکنی؟ بیا تو سرما میخوری.
انچنان جا خوردم که قیچی از دستم افتاد و صدای مهیبی کرد. کله پدر که از پشت مادر سرک میکشید در درگاه پیدا شد.
با عصبانیت همیشگیش فریاد زد:



ادامـه دارد
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است  
10 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
ariyadokht (2012-12-23), bahar_khanom (2011-06-28), corbymama (2014-10-02), f.hosseinpour (2013-09-07), kooty (2011-06-27), mayam (2011-06-27), nasi49 (2014-01-13), roya* (2015-04-06), soolmaz (2011-06-27), فردوس (2011-07-09)
عنوان بسته

کلیدواژه
فرشته, قهوه, قصه, لباس, لبخند, ماکارونی, ماست, متفاوت, محلی, مزه, نقاشی, چاقی, نان, چرم, وجذاب, کوفته, کوه, کوکو, کودک, کیف, کیک, کتاب, گفتگو, پدر, آموزش, آن, افسرده, ایمان, ایران, احساس تنهایی, بیمار, بازی, باغچه, بحث های خانوادگی, تره, تست, جبهه, جشن تولد, حلقه, حمام, خیانت, خاکی, خدا, دیگریرمانی, داستان, درمان, دسته گل, دعا, ذکر, رمان, روانشناسی, روتختی, روزه, روزانه, رستوران, زیبایی, سنتی, سوپ, ساندویچ, شیرینی, شعر, طلاق, عکس, عطر


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو *Negar* کتاب داستان 34 2013-02-28 05:51 PM


Free PageRank Checker

ساعت: 04:55 PM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد