تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > فرهنگ و ادب - CULTURE and LITERATURE > کتاب داستان

کتاب داستان

داستان، داستان های کوتاه


User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2011-01-22, 08:23 AM   #1
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو

سلام دوستان
میخوام رمان ازآن سوی اینه رو براتون بذارم
رمانی متفاوت وتاثیر گذار
رمانی که با حال وهوای بیشتر ماها همخوانی داره
چند قسمت میذارم
خوشحال میشم اگه نظرتون رو با تشکر یا پیام خصوصی اعلام کنید
که ادامه بدم یا نه ؟!
این رمان هم مثل پدر ان دیگری عشقی نیست
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است   پاسخ با نقل قول
8 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
*ونوس* (2011-02-15), +neda+ (2016-06-12), Afrodit (2011-01-23), bahar_khanom (2011-06-29), Fatemeh1 (2011-07-02), Khaleh Mary (2011-07-26), mayam (2011-07-02), sepideh_62 (2011-07-03)
قدیمی 2011-01-22, 08:31 AM   #2
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو

نام کتاب :از آن سوی اینه
نویسنده: تکین حوزه لو
انتشارات : شادان
تعداد صفحات :373 (26 فصل)
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
+neda+ (2016-06-12), bahar_khanom (2011-07-04), Fatemeh1 (2011-07-04), mayam (2011-07-03), sepideh_62 (2011-07-03), فردوس (2011-07-04)
قدیمی 2011-01-22, 08:35 AM   #3
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو

فصل 1_1
مريم بي آنکه از جايش بلند شود خنديد.باورش نمي شد چيزي که ميبيند حقيقت داشته باشد.صداي خنده اش در آن فضاي کوچک مي پيچيد و مثل موسيقي فيلم هاي ترسناک اکوي بدي پيدا مي کرد.
دستش را روي سرش گذاشت و به نوار کوچک که حقيقت بزرگ ومهمي را فاش مي کرد زل زد.شايد نتيجه اشتباه باشد،از کجا معلوم؟اما ته دلش مي دانست که آن خط قرمز با کسي شوخي ندارد.دکتر داروخانه چه گفته بود؟نگفته بود اگر جواب منفي باشد ممکن است اشتباه شده باشد اما در صورت مثبت بودن تست شک نکند؟ باز خنديد،از وقتي تست کوچک را خريده بود انگار روي آتش باشد ،قرار و آرام نداشت اما دکتر تاکيد کرده بود ناشتا!حالا ناشتا بود،نبود؟از شب قبل خوب خوابش نبرده بود فکر اينکه فردا تکليفش معلوم مي شود آرامش نمي گذاشت.در رختخواب به خودش دلداري مي داد امکان نداره ،خيالاتي شدم.اصلا امکان نداره...اما حالا چه مي ديد؟
که امکان داشت.......... در يک لحظه تصميم گرفت نوار باريک را با يک سيفون به ديار عدم بفرستدو انگار نه انگار چنين چيزي ديده،به روي خودش نياورد.بعد هم بي آنکه به کسي حرفي بزند جايي برود وخودش را خلاص کند.اين بهترين راه بود، حال و حوصله شنيدن نظرات مختلف را نداشت.هر کس يک چيزي مي گفت و از او انتظاري پيدا مي کرد،چه بهتر همه در همان چهار ديواري کوچک وتنگ تمام شود.همان طور که از شکش به کسي حرفي نزده بودهمان طور که حالا به تنهايي چمباتمه زده و به نوار لعنتي کوچک زل زده بود.همان طوري هم نوار را دور مي انداخت و پيش دکتر مي رفت،حتما کسي بود که کمکش کند.تنهايي تنهايي براي مريم حکم طلا را داشت، اما هميشه کسي بود که او تنها نباشد.گاهي دلش مي خواست بي خبر ار همه برود،سر به کوه وبيابان بگذارد،حتي کوه وبيابان را تنهايي ترجيح ميداد،اما چه فايده که هميشه کسي مثل بند شلوار همراهش بود.مثل کش ،هرچه دورتر مي شد محکم تر به او مي چسبيدند،دوباره خنده اش گرفت.اصلا باورش نمي شد در چنين موقعيتي گير افتاده باشد از چمباتمه نشستن خسته شده بود و پشت پايش شروع کرده بود به زق زق کردن،اما او به عادت بچگي هايش که همان طوري انقدر مي نشست تا يکي يادش مي افتاد شايد او آنجا باشد و بالاخره پيداش مي کرد،سرجاش نشسته بودوفکر ميکرد.نوار را مثل پرچمي در دستش نگه داشته بود،نوار کوچک وباريک هم مثل ماري خطرناک وسمي سيخ سرش را گرفته بود وزل زل نگاهش مي کرد،انگار مي خواست به او بگويد حتي اگر مرا دور بيندازي زهرم را مي ريزم! بايد کار را تمام مي کرد.نبايد مي گذاشت کسي بويي ببرد .اما قبل از اينکه از جايش بلند شود و نوار را دور بيندازد،ضربه اي کوچک به در خورد و در باز شد.مريم دستپاچه از جا برخاست ودستش را پشت سرش پنهان کرد.شوهرش خواب آلود وگيج نگاهش کرد.صدايش هنوز دو رگه و خش دار بود:-چرا اينجا نشستي؟بعد چشمهايش را ريز کرد.معلوم بود هنوز خواب است.انگار مي خواست ميان کاشي ها مريم را پيدا کند موهايش آشفته و درهم برهم بود و يکي از پاجه هاي شلوارش بالا مانده بود.مريم نگران به شوهرش نگاه مي کرد.مي ترسيد رازش فاش شود و آن وقت ديگر کار به آن راحتي ها هم که فکر مي کرد
نبود.هزار و يک مدعي پيدا مي شد و همه طلبکارش مي شدند، چون خبر دار شدن از جريان بويي ببرند لرزيد.صداي علي بلند شد:-چي شده ؟داري مي لرزي؟ مريم بي آنکه پاسخي بدهد سر تکان داد.نمي دانست چه بگويد و نمي دانست چه بکند،آن وقت چطور مي خواست جواب يکي ديگر را بدهد؟ تقريبا مطمـن بود تا دهان باز کند از سير تا پياز ماجرا را لو مي دهد.بنابر اين محکم دهانش را بسته بود و به قول مادرش مثل بز نگاه مي کرد.هر وقت ديگري بود،مريم شرط مي بست که شوهرش زيادي پاپي ماجرا نمي شد و به رختخواب گرم و نرمش بر مي گشت،اما آن روز از همان اولش پيدا بود با بقيه روزها فرق
دارد،اين بود که شوهرش به جاي آنکه شانه بالا بيندازد و به اتاق خواب برگردد،يک قدم جلوتر رفت و سرک کشيد.-چي پشتت قايم کردي؟مريم مثل بچه مدرسه اي ترسو با صدايي لرزان جواب داد:هيچي.اما چنان گفت هيچي که هر کس ديگري هم به جاي علي بود ،مي فهميد اين هيچييعني همه چي!اين بود که جاوتر رفت و دست مريم را گرفت.صدايش کمي دلسوزي وشک را قاطي داشت.-ببينم......... انگار قسمتي از وجود مريم ميخواست علي را هم در اين راز شريک کند که دستش را بي هيچ مقاومتي جلو برد و علي که خودش هم نمي دانست قراراست چه ببيند با ديدن يک نوار با دو خط قرمز متعجب به زنش خيره شد:اين ديگه چيه؟مريم همانطور که خودش پيش بيني کي کرد نتوانست دهانش را بسته نگه دارد.بغض آلود گفت:-اين چيه؟!يعني تو نميدوني ؟بعد بي آنکه به علي مهلت بدهد مثل مسلسل که شليک کند،رگبار کلمات را بيرون فرستاد.
-اين گلي است که تو کاشتي،حالا نميدوني چيه؟چقدر بهت بگم،چقدر؟اين پنبه رو هم از گوشت در بيار که بنده نه ماه بدل بکشم و صدسال بزرگ کنم،نخير!اصلا شتر ديدي نديدي......بس که تو فضولي من توي توالت هم از دستت آسايش ندارم.اصلا کي گفت بياي اينجا؟تو به دستشويي رفتن من هم کار داري؟هر جا ميرم مثل سايه دنبالمي ،اما اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست.يعني من ديگه بزرگ شدم ديگه نميتوني سرم کلاه بگذاري.يادته سر پرهام چي مي گفتي؟چقدر وعده وعيد بهم دادي،بعد زيرش زدي؟اين ديگه اون يکي نيست......... علي که خواب از سرش پريده بود مقابل سيل کلمات مريم با دهان باز مانده بود چه بگويد.تازه مي فهميد جريان چيست و چرا زنش با چشمان پر از اشک و اخم هاي گره کرده آن طور عصباني است.هرگز فکر نمي کرد روزي دم توالت خانه روبه روي هم بايستند و اين حرفها را بشنود.به دستشويي شيک و تميزشان نگاه کرد کاشي هاي گل بهي با حاشيه صدف وستاره دريايي که دور تا دور دستشويي را احاطه کرده بودند.کابينت چوب تيره و آيينه سر تاسري.همه وهمه انگار به ريشش مي خنديدند،چقدر هر جايي مي توانست بد و ترسناک باشد.ناگهان وسط حرف مريم پريد:چي داري مي گي و ميري؟اصلا چرا
اينجا وايستاديم؟بيا بريم توي اتاق درست و حسابي حرف بزن ببينم چه خاکي سرم شده....مريم جيغ زد:چه خاکي به سر من شده نه تو!علي انگشتش را روي دماغش فشرد:هيس!صدا از هواکش ميره زشته.مريم با دست او را عقب زد:به جهنم که ميره،مي خواستي نياي تو اين يه وجب جا کارآگاه بازي در آري.بعد انگار بيشتر با خودش تا علي ادامه داد:چه بدبختي ام من!توي مستراح هم آسايش ندارم.اصلا من کي آرامش داشتم که حالا توقع داشته باشم.خسته شدم از اين وضع
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.

آخرین ویرایش توسط *Negar* در تاریخ 2011-01-22 انجام شده است
*Negar* آفلاین است   پاسخ با نقل قول
10 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
+neda+ (2016-06-12), bahar_khanom (2011-07-04), Fatemeh1 (2011-07-04), maman khatereh (2013-03-11), mayam (2011-07-03), Samane (2011-01-22), sepideh_62 (2011-07-03), sinderela3002 (2011-02-15), فردوس (2011-07-04), بادصبا (2011-06-28)
قدیمی 2011-01-22, 09:37 AM   #4
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو

علي بازوي مريم را گرفت و با ملاطفت او را همراهي کرد به سوي اتاق خواب برد:هيس!پرهام بيدارميشه،مي ترسه بيا ببينم چرا ناراحتي؟مريم پاهاي ظريفش را به عقب پرتاب کرد ودمپايي هاي دستشويي هرکدام به سويي پرواز کردند.خانه بزرگ در سکوت صبح گاهي فرو رفته بود.مريم گريان و عصبي روي تخت بزرگ نامرتب نشست دستهايش را روي صورتش گذاشت و هق هق کرد.علي آه کشيد و کنارش نشست از وقتي با هم ازدواج کرده بودند شاهد طوفان هاي گاه و بيگاه مريم بود که شديد اما زود گذر بود.آهسته دست مريم را از روي صورتش عقب زد و فقط نگاهش کرد.مريم با چشماني سرخ وپر اشک به علي نگاه کرد و از ميان دندان هاي به هم فشرده اش غريد:-اون طوري نگام نکن که هيچ فايده اي نداره.من اين يکي رو زير بار نميرم.علي لبخند رد صبورانه پرسيد:چي شده؟من هنوز گيجم،صبح به اين زودي پا شدي رفتي يک ساعت توي دستشويي نشستي،بعد هم گريه و داد وبيداد ... چي شده؟مريم خشمگين دستش را کشيد و ابروي ظريف و باريکش را در هم برد-چي شده؟...هيچي!من حامله ام،ولي هيچ تبريک و هورايي در کار نيست لطف کن زيپ دهنت رو هم سفت بکش و بشمار سه دنيا رو خبر نکن که حال و حوصله طرف شدن با هزار و يک نفرو ندارم.به خصوص فضول ها!علي شوکه از خبري که شنيده بود چند لحظه اي حرف نزددهانش خشک شده بود و لبهايش به هم چسبيده بود.نمي دانست چه بگويد،سرش را تکان داد انگار مي خواست موقعيت جديدي که با اين خبر به وجود مي آمد در نظرش مجسم کند.اما نگاه پرخشک و هق هق عصبي زنش نمي گذاشت خيال بافي کند.بالاخره وقتي صدايش را از جايي پيدا کرد پرسيد :ميخواي چيکار کني؟مريم ازجا پريد صدايش ميلرزيد:هيچي ،چي کارش کنم؟ميرم پيش يک دکتر خودم رو خلاص ميکنم.علي هم از جا پريدصداي او هم مي لرزيد،بي آنکه فکر کند صدايش بيرون مي رود يا پسرش از خواب مي پرد فرياد کشيد:در واقع اون طفل معصوم را خلاص ميکني،هان؟مريم بي آنکه بترسد يا جا بزند،لب هايش را جمع کرد مثل وقتي که مي خواست تف کند دستش را به کمرش زد و با صدايي بلندتر از علي داد زد:-هر جور دوست داري فکر کن.طفل معصوم جنابعالي فعلا اندازه سز سوزن مي مونه.بيخودي سعي نکن احساسات منو تحريک کني،همين پرهام براي هفت پشت جد وآبادم بسه،طفل معصوم!علي تند تند لباسهايش را عوض کرد و غر مي زد:تو حق نداري اين کارو بکني،به هر سازي که بزني مي رقصم اما اين يکي رو ديگه نيستم.بعد وارد مکالمه فرساينده و تکراري شدند که هراز گاهي بينشان رد و بدل مي شد اما هرگز از گردونه خارج نمي شد.مريم توپيد:نيستي که نباش،به جهنم مگه تو نگهش مي داري،حاملگي و عق و پقش مال منه،شب بيداري وشير دادن و هزار کوفت و کاريش مال منه زاييدن وچهل روز ناليدنش مال منه،پس در واقع من زير بارم ته تو!-به هرحال بهت بگم به فکرت هم خطور نکنه سراغ خاله خانباجي ها بري،براي اطلاعت بايد عرض کنم اين بچه مال من هم هست.مريم پوزخند زد:-پس بفرما نگهش دار،من نميتونم.بعد انگار با خودش زمزمه کرد:اصلا از همون اولش اشتباه کردم،نبايد ازدواج مي کردم.الان وقت ازدواج و بچه داري من نبوددوستهام همه دارن براي خودشون کيف مي کنن من احمق فکر کردم خونه شوهر حلوا پخش مي گنن...:علي رنجيده نگاهش کرد:دوستات هم کيف نمي کنن،همه دارن دنبال شوهر مي گردن!کور نيستي که!ميبيني همه شون حسرت زندگي تو رو ميخورن:مريم عصبي قهقهه زد:حسرت؟حسرت چي رو ميخورن؟زندگي من از دور دل مي بره از جلو زهره.چقدر باباي بدبتختم گفت مريم خانواده هامون به هم نميخورن،ميري وقتي مي فهمي که ديگه ديرشده من مثل بز لج کردم و پامو کردم توي يک کفش که نخير من مي خوام با خودش زندگي کنم نه با خانواده اش....علي باز رنجيده نگاهش کرد.از آن نگاه ها که
مريم خوب مي شناخت،چشم هاي درشت و عسلي رنگي که انگار يک دنيا گله داشت،فرم کج نگه داشتن سر و جمع کردن لب ها،انگار بخواهد بگويد :انصاف داشته باشاما مريم مثل دفعه هاي پيش توجهي به آن چشمهاي گله مند نکرد و تند تند رختخواب ها رو مرتب کرد.صداي علي لرزيد.-تو رو نميدونم،ولي من در بدترين شرايط و سخت ترين روزها هم لحظه اي پشيمون نبودم.خدا رو شکر ميکنم که تو و پرهام رو دارم.قلب مريم لرزيد.اما اخم ها رو باز نکرد،نيش دار جواب داد:تو نبايد هم پشيمون بشي.توي خواب هم نمي ديدي که چنين زني نصيبت بشه.شما کجا و ما کجا؟
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است   پاسخ با نقل قول
9 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
+neda+ (2016-06-12), bahar_khanom (2011-07-04), Fatemeh1 (2011-07-04), mayam (2011-07-03), Monira (2011-06-29), Samane (2011-01-22), sepideh_62 (2011-07-03), tina68 (2014-04-21), فردوس (2011-07-04)
قدیمی 2011-02-15, 08:38 AM   #5
*Negar*
کاربر نیمه فعال
 
آواتار *Negar*
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
ارسالها: 438
تشکر کرده : 881
تشکر شده 3,803 بار در 512 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute*Negar* has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو

علی حرفی نزد،اما حالت نگاهش صدها چوب پنهان داشت فقط حیف که یارای جواب دادن ویکیبه دو کردن با مریم را نداشت.هیچ وقت نداشت در حاضر جوابی هرگز عددی به حساب نمیآمد،بر عکس مریم که نمره اول را مال خود می کرد.علی می دانست که همیشه در وقت هاییکه مریم عصبی و ناراحت است این طوری بی انصاف و بی رحم می شود اما همان موقع هم اوو پسرشان را دوست داشت.حالا یک موقعیت گیج کننده برای هر دوشان بود.هیچ کدام انتظاربچه دیگری را نمی کشیدند آن هم الان پرهام تازه چهار ساله شده و بقول مریم از آب وگل در آمده بود.علی کمی ادکلن به زیر گلویش زد و موهایش را شانه زد.از آیینه بهمریم که روتختی را مرتب می کرد نگاه کرد و دلش برای زن ظریف و زیبایش پر کشید امااخمهای در هم و فک سخت شده مریم اصلا سر سازش نداشتند.علی آهسته گفت:-الان عصبانیهستی،بگیر بخواب بعد سر فرصت بشین فکر کن،می بینی که خیلی هم بد نشد بالاخره که ماتصمیم داشتیم پرهام رو از تنهایی در بیاریم عجولانه تصمیم نگیر.مریم با دستانی خشکشده در هوا سرش را بلند کرد و به شوهرش نگاه کرد.دنبال ردی از تمسخر صورتش را کاویداما وقتی از جدی بودن علی مطمن شد فریادش بلند شد-چی چی سر فرصت فکر کن!نکنه میخواینه ماه بشینم فکر کنم بچه رو نگه دارم یا نه؟...فرصتی ندارم،هرچی بزرگتر بشه همبرای من خطرناکه هم گتاه داره.همین امروز میرم سراغ مهرانه اون خودش این تجربه روداره دکترش رو بهم معرفی میکنه .علی پوزخندی زد:;یعنی الان گناهنداره؟;-نخیر!الان که چیزی نیست یه لخته اندازه نخودچی .....علی به طرفشرفت :;این نخودچی یک آدمه مثل پرهام بی خودی برای خودت قصه نباف!چه نخودچیچه فندق چه یه جنین شش ماهه گناه داره !می خوای یه بچه رو بکشی؟اون هم بخاطر سهلانگاری خودمون؟گناه اون طفلکی چیه؟;وقتی دید مریم حرفی نمی زند ادامهداد:گناه داره،هزار باره گتاه داره.بعدش هم ما که یه بچه دیگه می خواستیم،خودت چندبار گفتی ... یادته؟حالا فکر کن خودمون خواستیم به خدا مردم صد سال دوا درمون میکنن تا خدا نظر لطفی بهشون بکنه تو می خوای لطف خدا رو این طور جواببدی؟;مریم پوفی کرد و دستش را به هوا پرتاب کرد.
;بروبابا!حال وحوصله موعظه ندارم.برو ببینم عین پیرزن هاوراجی می کنی.اینا هم برای اینهکه تو اصلا نمی فهمی !اگه یک بار مردها حامله می شدن و می زاییدن دیگه محال بود ازاین روضه ها بخونن اصلا نسل بشر ور می افتاد.حالا هم برو سرکارت تا دعوامون
نشده که حال و حوصله تو یکی رو ندارم،خودم تصمیم می گیرم چون خوشبختانه این بچهتو شکم منه نه تو!
علی دست زنش رو در هوا گرفت و با ملایمتبوسید:;الان عصبانی هستی؛یه کم استراحت کن یه روز این ور اون ور زیاد فرقینداره.من بعد از ظهر زود بر میگردم با هم حرف می زنیم.تا آن موقع تو هم یه خوردهآروم شدی.مریم بار دستش رو کشید و از خشم غرید.علی از اتاق بیرون رفت بی آنکهصبحانه بخورد سوئیچ را از جا کلیدی کله آفریقایی ها برداشت ودر را آهسته پشت سرشبست.مریم انگار شیری وارد قلمرو بی رقیبش شده باشد دمپایی های ظریف و بندی اش را پاکرد و به هال رفت.همه جا سلیقه برجسته و بی نظیرش خود نمایی می کرد.انقدر به این سلیقه افتخار می کرد و همه تعریفش را می کردند که بعد از مدتی علی خودش را کنارکشید و حتی اظهار هم نمی کرد،البته خیلی تفاوتی هم نمیکرد چون حتی اگر نظری هم مریم ساعتها جرو بحث می کرد تا وادارش کند که نظر او را که حتما بهتر است بپذیرد.
__________________

روزمنو خانه من خانه تو
از تمام پروانه های عزیز روزمنو خواهش میکنیم لطفا اسپم نگذارید. دکمه تشکر کافیست.
*Negar* آفلاین است   پاسخ با نقل قول
9 کاربر زیر از دوست گرامی *Negar* عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
+neda+ (2016-06-12), Afrodit (2011-02-15), bahar_khanom (2011-07-04), mayam (2011-07-03), Monira (2011-06-29), Samane (2011-02-15), sepideh_62 (2011-07-03), sinderela3002 (2011-02-15), فردوس (2011-07-04)
پاسخ

کلیدواژه
قهوه, قصه, لو, لباس, لبخند, ماکارونی, مار, ماست, محلی, مزه, چین, چاقی, نان, چرم, کوه, کودک, کیف, کتاب, گوجه فرنگی, گردو, آرایش, افسرده, املت, اینه, ادکلن, ازآن, بازی, تکین, تره, ترشی, تست, تغذیه, حلقه, حلوا, حمام, حمزه, خوابم میاد, خاکی, خدا, داستان, دسته گل, دعا, رمان, روتختی, روزه, رستوران, زنگ تفریح, سوی, سوسیس, شوخ طبعی, شیرینی, صوتی, عکس, عروس


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump


Free PageRank Checker

ساعت: 04:49 AM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد