تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > فرهنگ و ادب - CULTURE and LITERATURE > کتاب داستان

کتاب داستان

داستان، داستان های کوتاه


User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2012-04-03, 03:16 PM   #71
ღ.ترنم.ღ
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ღ.ترنم.ღ
 
تاریخ عضویت: Jan 2012
موقعیت: عروس زمستون93
ارسالها: 3,419
تشکر کرده : 45,315
تشکر شده 30,864 بار در 3,612 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
ღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: رمان زیبای دالان بهشت

فصل سی و دوم

آن قدر توی آن دو روز محمد از من دوری کرده بود و مرا ندیده گرفته بود که عاجزانه و بی تاب آرزو می کردم به خانه برسم و ازهمه عجیب تر این بود که با تمام رنجی که می کشیدم، التهابم برای آشتی و تنها شدن با او بی نهایت بود. کار برعکس شده بود، حالا که به من اعتنا نمی کرد، بیشتر ازمواقعی که نازم را می کشید برای آشتی بی قرار بودم. مسخره بود ولی واقعیت داشت،قبلا که او برای آشتی پا پیش می گذاشت و حس می کردم بی قرار است، انگار دلم قرص بود، عجله ای که برای آشتی نداشتم هیچ، خودم را بیش تر هم لوس می کردم. ولی حالاکه هیچ قدمی برنمی داشت و نادیده می گرفت، حتی دیگر حوصله لجبازی هم نداشتم. تمام فکر و ذکرم رسیدن بود و این که چطور توجهش را جلب کنم و سر حرف را باز.

از احساس این که دارم از شر وجود دیگران راحت می شوم و اطمینان از اینکه در تنهایی، به هر حال راهی برای نرم کردن دوباره دلش پیدا می کنم، وجودم از آرامش و شوق پر می شد.

آخرین جایی که برای خداحافظی ایستادیم، جواد و ثریا برای تشکر از آقارضا، همه را برای ناهار فردا دعوت کردند. هر چه آقا رضا و فاطمه خانم طفره رفتند،موفق نشدند از زیر دعوت شانه خالی کنند و به هر حال همه قبول کردند. از همه بیشتر، امیر با رضا و رغبت پذیرفت، اما محمد حرفی نزد.

وقتی فاطمه خانم اصرار می کرد که ما هم به خانه حاج آقا برویم، نفسم داشت بند می آمد که نکند محمد قبول کند. می دانستیم که حاج آقا و محترم خانم همراه پدر و مادرم و علی برای دو روز به کاشان رفته اند. برای همین فاطمه خانم به امیرهم اصرار می کرد که او هم بیایید که خدا را شکر محمد قبول نکرد و من از آن جا که فکر می کردم محمد هم برای این که زودتر به خانه برسیم و آشتی کنیم قبول نکرده،خوشحال و امیدوار از فاطمه خانم و آقا رضا خداحافظی کردم و به طرف ماشین خودمان راه افتادم.

ثریا و جواد و خسرو هم همراه امیر رفتند. در آخرین لحظه جواد گفت:

محمد، شب منتظر امیر نباش. خونه ما می مونه، شما هم صبح زود بیاین.

در حالی که امیر تعارف می کرد، اما حس کردم حتما او هم مثل من ته دلش خوشحال است و از خدا می خواهد که شب همان جا بماند. ولی تمام این شادی و ذوق باحرفی که محمد به امیر زد چنان یکدفعه توی وجودم یخ زد که احساس کردم خون توی رگ هایم منجمد شد و دوباره دیو خشم و حرص و لج توی وجودم با شدتی چندین برابربیدار شد.

امیر که آمده بود تا هم کلید خانه را بدهد و هم خداحافظی کند گفت:

بچه ها، با من کاری ندارین؟ فردا اون جا می بینمتون.

محمد گفت: کار داشتم، ولی دیگه حالا نه، برو.

در جواب اصرار امیر که می پرسید: حالا کارت چی بود؟

گفت: هیچی، اگه تو می رفتی خونه، منم شب می رفتم خونه خودمون فاطمه اینها تنهان.

امیر به طعنه گفت: حالا که دارم می رم هیچی.اگه نمی رفتم هم بنده،پاسبان زن جنابعالی نمی شدم! این یک، بعد از اونم، فاطمه خانم ، آقا رضا را داره،تو از کی پاسبان زن مردم شدی که من خبر ندارم؟!

بالاخره امیر رفت. راه افتادیم در حالی که نمی توانم حالم را توصیف کنم. من که برای رسیدن لحظه شماری می کردم حالا دلم می خواست یا خودم یا او را ازماشین به بیرون پرت کنم. بعد از آن دو روز جهنمی این آخرین کارش دیگر غیر قابل گذشت و بخشش بود. با این که امیر برادرم بود، حس می کردم با این کار محمد جلوی او له شدم. دلم را کینه ای تلخ گرفت و انگار کسی توی ذهنم خط و نشان کشید – باشه محمدآقا، به هم می رسیم. –

وضع عوض شد. به جای آشتی به فکر این بودم که تلخی این نیش را که به من زده بود به او بچشانم. حرص و غصه و غضب داشت خفه ام می کرد و از غیظ بند بند وجودم می لرزید. بالاخره رسیدیم. دیر وقت و نزدیک اذان صبح بود. حوله ام را برداشتم ورفتم توی حمام. زیر دوش، اشک هایم بی اختیار می ریخت. در حالی که لبم را به دندان می گرفتم که صدایم در نیاید، زار می زدم. خدایا ، چرا این طور شد؟!

نمی دانم چقدر طول کشید تا کمی آرام گرفتم. آب سرد اعصاب مختل شده ام را آرام می کرد و به من آرامش می داد. کمی که بهتر شدم، بیرون آمدم.

روی مبل دراز کشیده بود، از جایش بلند شد و پرسید: حوله من کجاست؟!

همان لحن عصبی و سرد. بدون حرف حوله اش را دادم. وقتی در حمام را بست،دوباره اشک هایم سرازیر شد. حاضر بودم بمیرم ولی با من این طور رفتار نکند. باتمام عصبانیت و ناراحتی ام مجبورم اعتراف کنم که فقط اگر یک خورده نگاهش مهربان میشد، اگر صدایم می کرد، حاضر بودم به پایش بیفتم، اما محمد این بار با همیشه فرق داشت، آدمی دیگر شده بود، آدمی که نمی شناختمش و می ترساندم. یاد حرفش توی جاده افتادم – من دارم خسته می شم- پس خسته شده، آره کاملا پیداست!

احساس بی چارگی و بی پناهی میکردم و راه به جایی نداشتم. صدای اذان بلند شد و با همان چشم های اشک آلود به نماز ایستادم و چقدر به خدا التماس کردم که کمکم کند. مثل کسی که منتظر یک واقعه بد باشد، دلم بدجور شور می زد و احساس وحشت می کردم. او که از حمام بیرون آمد، مرا ازحال خودم درآورد. وقتی جلوتر از من به نماز ایستاد، با حسرت از پشت سر نگاهش میکردم و خدا خدا می کردم یکخورده آرام شود و اخلاقش مثل همیشه شود. ولی وقتی نمازش تمام شد، امیدهایم دوباره بر باد رفت. بالش خودش را برداشت و بدون کلمه ای حرف روی مبل دراز کشید. این دیگر قابل تحمل نبود، آخر مگر چه کار کرده بودم که مستحق اینهمه مجازات بودم؟! تصمیمم را گرفتم حالا که می خواهد این طور باشد، من هم می شوم مثل خودش.

به هر زحمتی بود، بغض بی امانی که گلویم را فشار می داد، توی سینه ام خفه کردم. بی اعتنا و پشت به او درازکشیدم و خدا را شکر از شدت خستگی، خیلی زود خوابم برد.

با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.صبح بود. از حرف های محمد فهمیدم که امیر است. به ساعت نگاه کردم نزدیک ده و نیم بود. دوباره خودم را به خواب زدم. فکر کردم، حالا مجبور می شود برای رفتن صدایم بزند، آن وقت به او بگویم که نمی آیم. غمی سنگین به دلم چنگ می زند. افکارم مغشوش و ذهنم خسته بود و احساس می کردم بدنم خرد و له شده. رفتار محمد همان قدر که مرا از پا انداخته بود و بی چاره ام می کرد، حس انتقامجویی و کینه را توی سینه ام شعله ور می کرد. همان طور که تشنه توجه دوباره و محبتش بودم، کینه خرد شدن غرورم و تحقیر هم مدام به قلبم نیش می زد. خانم جون راست می گفت. – به محبت مردها هیچ اعتباری نیست- یاد خانم جون دوباره اشکم را سرازیر کرد، چقدر دلم برایش تنگ شده بود. اصلا دلم برای آن خانه و آن روزهای پر از آرامش تنگ شده بود. برای حس شیرین نزدیکی خانم جون، برای صدای پاهای خسته اش و برای حس امنیتی که توی آن خانه و کنارخانم جون داشتم.

برگشتن محمد به اتاق، مرا ازعالم خودم بیرون آورد. هر لحظه منتظر بودم که صدایم بزند، ولی خبری نبود. پشت میزنشسته بود و از صدای ورق خوردن کتاب ها معلوم بود دوباره توی کتاب هایش غرق شده.باز هم این کتاب خواندن های لعنتی!

انگار توی این دنیا، غیر ازخواندن و نوشتن کار دیگری نبود. نخیر، انتظار فایده نداشت. از جا بلند شدم. حتی سرش را بلند نکرد که نشان بدهد وجود مرا حس می کند.

چیزی توی وجودم می خروشید وبی تابی می کرد. درونم غوغا بود و با زجر می خواستم خونسرد و بی تفاوت باشم. میخواستم یک جوری صدایش را در بیاورم و متعجب بودم که چرا حرفی از رفتن نمی زند.

رفتم پایین و تا توانستم صبحانه خوردنم را طولانی کردم، بلکه صدایش در بیایید، ولی انگار نه انگار. هیچ چیزاز گلویم پایین نرفت. از لجم رفتم بالا و شروع کردم به لباس پوشیدن و آماده شدن و او همان طور بی خیال غرق کتاب ها بود. آماده شدم، هر چه دور خود گشتم و در و تخته را به هم زدم، دیدم فایده ندارد. مجبور شدم حرف بزنم داره دیر می شه .

هیچ نگفت. انگار اصلا نمیشنید.

دوباره گفتم: آماده نمی شی؟!

باز هم سکوت.

محمد با تو بودم.

حتی سرش را بلند نمی کرد.طاقت من هم طاق شد. اصلا رفتن یا نرفتن برایم مهم نبود. فقط تمام حواسم متوجه رفتار او بود. رفتن تنها بهانه ای بود برای حرف زدنم، ولی از بی اعتنایی او، انگار یکدفعه مشاعرم را از دست دادم. خدایا نمی دانم من احمق بودم یا مستحق عذاب که عقلم از کار افتاد.
__________________
روزای خوب دارن میان....عروس 2بهمن شدم
ღ.ترنم.ღ آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی ღ.ترنم.ღ عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
♥marzyeh♥ (2012-05-21), mana (2012-04-08), neda_m (2012-04-03), Samane (2012-04-03), فردوس (2012-04-07), مارال خانم (2012-05-22)
قدیمی 2012-04-03, 03:17 PM   #72
ღ.ترنم.ღ
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ღ.ترنم.ღ
 
تاریخ عضویت: Jan 2012
موقعیت: عروس زمستون93
ارسالها: 3,419
تشکر کرده : 45,315
تشکر شده 30,864 بار در 3,612 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
ღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: رمان زیبای دالان بهشت

حسادت همراه حقارت چنان مثل موریانه توی جانم افتاده بود که شعورم را از کار انداخته بود. برای چند لحظه مثل این که واقعا جنون گرفتم و دیوانه شدم. این تقدیر بود یا افکار و اعمال من که با چنین بهانه پوچی سرنوشت زندگی ام عوض شد؟ نمی دانم. فقط این را می دانم که: وقتی امیربعدها با ثریا ازدواج کرد، وقتی محمد را از دست دادم و وقتی از درون همیشه مثل آدم تشنه له له زنان وجودم محمد را می طلبید، تازه آن موقع درست فکر کردم، که دیگرخیلی دیر شده بود.

آری، آن روز ناگهان عقل ازسرم پرید و برای اولین بار با لحنی گستاخ صدایم را بلند کردم و فریاد کشیدم:

صدامو نمی شنوی؟!

سرش را بلند کرد، نیم نگاه نافذ و عصبانی اش مثل برق از صورتم گذشت و باز سرش را پایین انداخت و کوتاه و عصبی گفت:

ما جایی نمی ریم.

باز با لحنی گزنده و خشمگین داد زدم، حتی خودم هم نفهمیدم چرا این حرف را زدم:

چرا؟ من دوست دارم برم!!!

از جایش بلند شد و به طرفم آمد، روبرویم ایستاد. مجبور شدم سرم را بالا بگیرم تا بتوانم توی چشم هایش که بانگاهی مخلوط از خشم و رنج و غم ، نگاهم می کرد چشم بدوزم. دیگر نگاهش عاشق نبود.

رنگ محبت چشم هایش اگرعاشقانه هم بود، آن قدر غمگین بود که دیوانه ام می کرد.

من احمق چه کار کردم؟ چه باید می کردم؟ مسلما اگر سکوت یا صحبت آرام نبود، لااقل پرسش دوباره بود. ولی انگارشیطان توی وجودم زبانه می کشید. نمی دانم، شاید خواستم همان طور که از بی توجهی وبی اعتنایی اش رنج می بردم، او هم رنج ببرد. شاید می خواستم به من توجه کند یا ....نمی دانم، واقعا نمی دانم چه شد که بزرگترین خطای زندگی ام و احمقانه ترین کارممکن را کردم. با صورت برافروخته ، دستم را به کمرم زدم و با صدایی که از خشم دورگه بود، گفتم:

برای چی نمی ریم؟ نکنه برای این که فکر می کنی من دوست دارم خسرو را ببینم؟!

خدایا، این کلمات بی معنی ازکجا و چگونه به ذهن من آمد و من به زبان آوردم؟ اصلا این خود من بودم که با آن وضع و آن لحن این حرف های مهمل و احمقانه را به زبان آوردم؟ نمی دانم، که چه شد.

دیگر حتی مهلت نشد چشم هایش را ببینم، سیلی محمد چنان سخت و محکم و آنی، مثل برق توی صورتم خورد که هیچ چیزندیدم. تنها حس کردم که برق از چشمم پرید.

اولین و آخرین سیلی ای بود که در عمرم خورده ام. درد چنان توی وجودم پیچید که ناخودآگاه زانو زدم و محمد حتی برنگشت که نگاهم کند. سریع لباس پوشید و بیرون رفت.

صورتم می سوخت، اما نه مثل قلبم. احساس می کردم خفیف شدم، خوار شدم و دیگر هیچ چیز نیستم. از خودم پیش خودم پیشتر احساس خجالت می کردم. یعنی این من بودم؟ این قدر زار و حقیر؟ محمد که اگریک روز حس می کرد درد دارم، انگار خودش درد می کشید و طاقت از دست می داد، حالاحتی برنگشت که نگاهم کند.

محمد که وقتی تنها بودم، وقتی حس می کرد ممکن است بترسم، غیر ممکن بود تنهایم بگذارد، حالا رفته بود. دیگر برایش هیچ بودم.

و این از هزار ها سیلی برای روحم بدتر بود. صدای های های گریه بی امانم آن قدر بلند بود که تا وقتی در ساختمان را بست، حتما صدایم را می شنید، ولی برنگشت. باور نمی کردم برنگردد، ولی برنگشت.

رفت. نه فقط آن روز، دقیقا ده روز. ده روزی که مثل ده قرن گذشت.انگار توی برزخ یا نه، خود جهنم دست و پا زدم و زجر کشیدم و اشک ریختم و به خدا التماس کردم که برش گرداند.

چقدر دروغ برای مادر و پدرم وامیر سر هم کردم و به چه مصیبتی ظاهرم را جلوی دیگران حفظ می کردم تا کسی از غوغای درونم، سر در نیاورد. به چه بدبختی از زیر جواب دادن به سوال های مکرر امیر شانه خالی کردم و وقتی گفت:

محمد برای چه یکدفعه رفته مشهد؟!

در حالی که قلبم هری فرو ریخت و شوکه شدم، از جواب دادن طفره رفتم. حالم چنان خراب بود که با تمام تلاش و کوششم در پنهان کردن وخامت حالم، همه متوجه شده بودند که اتفاقی افتاده و من بی چاره و مستاصل فقط خودم را از دید دیگران پنهان می کردم و از جلوی چشم های کنجکاو آقا جون و مادرم و نگاه های شماتت بار امیر فرار می کردم.

چقدر بدبخت بودم و نمی دانستم چه کار باید بکنم؟!

خدایا، توی این دنیا زجری دردناک تر از روحی که دارد پاره پاره می شود و نمی تواند دم برآورد، هست؟ چنانرنجی از درون می بردم که قابل وصف نیست. دیوانه وار قلبم سر به سینه می کوفت و منغیر از اشک و ندامت پناهگاهی نداشتم، درد و وحشت وجودم را در خودش غرق می کرد. بهاحدی نمی توانستم راز دلم را بگویم، رنج می کشیدم و انتظار تا آن روز که.....
__________________
روزای خوب دارن میان....عروس 2بهمن شدم
ღ.ترنم.ღ آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی ღ.ترنم.ღ عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
♥marzyeh♥ (2012-05-21), mana (2012-04-08), neda_m (2012-04-03), Samane (2012-04-03), فردوس (2012-04-07), مارال خانم (2012-05-22)
قدیمی 2012-04-03, 03:20 PM   #73
ღ.ترنم.ღ
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ღ.ترنم.ღ
 
تاریخ عضویت: Jan 2012
موقعیت: عروس زمستون93
ارسالها: 3,419
تشکر کرده : 45,315
تشکر شده 30,864 بار در 3,612 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
ღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: رمان زیبای دالان بهشت

فصل سی و سوم

خوب آن روز صبح را به یاد دارم. وقتی از خواب بیدار شدم، مادر با تعجب وحیرت و نگرانی و نگاهی پر از سوال پرسید:

مهناز، چطور محمد از راه رسیده نیومده این جا؟

نفسم بند آمد و پرسیدم:

مگه اومده؟!

آره صبح به امیر زنگ زد و با هم قرار گذاشتند.

نفس بریده پرسیدم: کجا؟ کی؟

نمی دونم،نفهمیدم. مهناز طوری شده؟! حرفتون شده؟! خبری شده که تو به ما نمی گی؟!

رو برگرداندم و دور شدم، فقط گفتم: نه.

و چشم های پرسان مادر را گذاشتم و فرار کردم توی اتاقم و دیگر بیرون نیامدم. مثل دیوانه ها راه می رفتم و با خودم حرف می زدم، دست به دست می مالیدم ونمی دانستم چه کنم؟ بارها خواستم گوشی را بردارم و تلفن بزنم، ولی می ترسیدم.

توی غرقاب سرگردانی دست و پا می زدم که آمد.

صدای سلام و روبوسی اش را که با مادر شنیدم، می خواستم پرواز کنم، ازشادی فریاد بزنم و صورتش را غرق بوسه کنم، ولی در حالی ضربان قلبم چند برابر شده بود. پاهایم هم انگار یخ زده بود. می ترسیدم. از روبرو شدن با او می ترسیدم. توی جنگ با خودم بودم که چه کار کنم، چطور رفتار کنم که آمد. وارد شد و در را بست و من تقریبا از حال رفته روی تخت برجا ماندم.

سرش پایین بود و من انگار همه وجودم نگاه بود. چقدر لاغر شده بود،داشتم در دل از خدا برای برگشتنش تشکر می کردم و با خودم عهد می کردم که دیگر آدم بشوم، این ده روز برای تنبیه شدنم کافی بود، دیگر برای یک روز هم حاضر نبودم ازدستش بدهم. توی این افکار بودم و خیره به او، درجا خشکم زده بود. آن جا بود، نزدیک من و من قدرت نداشتم صدایش کنم. بعد از آن همه رنج، آن همه انتظار حالا برگشته بود، ولی سرد و سخت. محمد نبود. سکوت مثل دیوار سنگی بین ما حایل بود. و من انگار مسخ شده بودم، جرئت کوچک ترین حرکتی را نداشتم. آرزویم بود صدایم بزند، رویش رابرگرداند تا چشم هایش را ببینم. ای خدا، اگر صدایم می زد....

وجودم فریاد می زد. محمد!

ولی لب هایم انگار مهر شده بود و او ساکت بود. خدایا چرا ساکت است؟ دستهایش را توی موهایش کرده بود و انگار که با کف دست هایش شقیقه هایش را فشار بدهد.سرش را محکم نگه داشته بود. کنار پنجره و پشت به من ایستاده بود. بی صدا و آرام.

نمی دانم چقدر گذشت. چند دقیقه یا چند لحظه که برای من بی نهایت طولانی و شکنجه آور بود، یکدفعه صدایش را صاف کرد و برگشت. این بار سمت میز، قابی را که از اصفهان آورده بود برداشت و برگشت و چند لحظه بعد با یک پوزخند تلخ، انداختش روی میز و بعد بدون این که به من نگاه کند، گفت:

زیاد وقت ندارم. خلاصه می گم...

فکر کردم نه صدایش آرامش و طنین همیشگی را دارد نه قدم هایش استواری وشتاب قبل را. صدایش لرزشی خفیف داشت ولی نه از خشم، غمگینی صدایش قلبم را پاره پاره می کرد.

خیلی فکر کردم. البته چند وقت بود که فکر می کردم، ولی ده روز پیش...

ساکت شد. نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه ادامه داد:

ما به درد هم نمی خوریم... و من خوشحالم که هنوز اتفاقی نیفتاده و تو راحت می تونی آزاد بشی و بری دنبال زندگیت...

نفسم بند آمد. خون توی تنم ایستاد، یخ زدم و دیگر مثل مرده توان هیچ عکس العملی را نداشتم. او هم چند لحظه مکث کرد. دست هایش را مشت کرد، مثل کسی که درد می کشد، رویش را به سمت پنچره کرد و بعد خیلی تند و سریع گفت:

من می رم. به احترام مادر و آقا جون به همه می گم تو نخواستی و نظرت عوض شده تو هم همین رو بگو.

رویش را برگرداند و بدون این که نگاهی به من بکند که انگار روح داشت از بدنم خارج می شد، با قدم هایی بلند به سمت در رفت. با تمام قدرتی که داشتم صدانکردم، ضجه زدم.

محمد؟!

یک آن مکث کرد، ولی بعد خیلی سریع گفت: خداحافظ.

انگار نفس توی سینه ام قطع شد. پاهایم به راستی مثل دو تا وزنه سنگی سرد و سخت بود و قدرت نداشت و محمد از سنگ سخت تر، حتی یک لحظه هم مکث نکرد. در رابه هم زد و رفت و انگار روح مرا به رنجیر درد کشید و با خودش برد. حس و حال حرکت از من سلب شده بود. ضربه چنان کاری و قوی و بی خبر بود که گنگ و لال شده بود.مبهوت مثل یک چوب سوخته بی هوش و منگ خیره به درمانده بودم.

نه، این ممکن نبود. غیر ممکن بود. یعنی محمد دیگر مرا نمی خواست؟! یعنی برای همیشه رفته بود؟! دیگر برنمی گشت؟! من خواب نمی دیدم؟!

حال خفگی به من دست داده بود، مثل این که مسافتی طولانی دویده باشم،نفس نفس می زدم و قلبم از شدت تلاطم مثل این بود که به قفسه سینه ام می خورد. حس کردم در حال مرگم. شاید معنای دقیق خفقان را من آن روز با تک تک سلول هایم حس کردم. نمی دانم چقدر توی گرداب دست و پا زدم، یک ربع؟ یک ساعت؟ دو ساعت؟ واقعا نمیدانم. همین قدر می دانم که با فریاد های رعد آسای امیر بود که از قعر جهنم و گرداب رنج به زمان حال برگشتم.

این کجاس؟! شماها نتونستین ، من آدمش می کنم! برو کنار مادر!

فریاد می کشید و به سمت بالا می آمد و من خشکیده و رنجور بدون هیچ عکس العملی منتظر ماندم. دیگر بدتر از آنچه برسر من آمده بود مگر چیز دیگری امکان داشت که پیش بیاید؟

در اتاق با شدت باز شد. امیر خروشان و غران در حالی که مادر و علی سعی داشتند جلویش را بگیرند به سمت من می آمد. از کوره در رفته بود.

مثل سیلی پر جوش و خروش به طرفم می آمد. مادر و علی هراسان و وحشت زده و گیج بودند، برعکس من که مات و خونسرد نگاه می کردم. این تنها باری بود که توی خانه ما صدای فریاد و بگو و مگو به گوش رسید و برای اولین و آخرین بار، صدای امیربر سر من بلند شد و شاید اگر مادر و علی مانع نشده بودند، دستش هم بلند می شد. وتنها باری هم که امیر را آن طور اختیار از کف داده و بی قرار و از خشم کف بر لب آورده دیدم، همان روز بود. حقیقت این بود که از دست دادن محمد برای خانواده من وخصوصا امیر به همان اندازه خود من، مصبیت بود و غیر قابل تحمل.
__________________
روزای خوب دارن میان....عروس 2بهمن شدم
ღ.ترنم.ღ آفلاین است   پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر از دوست گرامی ღ.ترنم.ღ عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
♥marzyeh♥ (2012-05-21), mana (2012-04-08), Samane (2012-04-03), فردوس (2012-04-07), مارال خانم (2012-05-22)
قدیمی 2012-04-03, 03:21 PM   #74
ღ.ترنم.ღ
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ღ.ترنم.ღ
 
تاریخ عضویت: Jan 2012
موقعیت: عروس زمستون93
ارسالها: 3,419
تشکر کرده : 45,315
تشکر شده 30,864 بار در 3,612 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
ღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: رمان زیبای دالان بهشت

فریاد هایش انگار شیشه ها را می لرزاند، در جواب خواهش ها و پرسش های مادر به جای جواب می غرید:

آن روز که هی به شما گفتم حواستون به رفتار این باشه، برای همچین وقتی بود. هی من گفتم و شما نشنیدین. حالا خوب شد؟!

مادر هاج و واج و درمانده مرتب می پرسید:

مگه چی شده؟! چرا درست حرف نمی زنی؟!

امیر دوباره فریاد زنان گفت:

چرا من بگم؟! از خودش بپرسین، از این که این قدر ما رو آدم حساب نمیکنه که سرشو تکون بده. از این که انگار اصلا ما رو نمی بینه؟!

مادر پرسان و درمانده به سمت من برگشت و من در حالی که تمام وجودم درد بود، باز ساکت و صامت برجا ماندم. امیر سکوتم را پای بی حرمتی می گذاشت، در صورتیکه من حرفی برای زدن نداشتم. چه می گفتم؟! که او مرا نخواست؟! حس می کردم که محمدامیر را دیده و از او خداحافظی کرده و لابد گفته که من او را نخواسته ام که امیراین طور جوش آورده است. من که راه پس و پیش نداشتم، جز سکوت چه کار می توانستم بکنم؟

امیر همچنان فریاد می زد. امیر خوش اخلاق و مودب و خوشرو، چنان اختیار از دست داده بود که اگر هر زمانی غیر از آن موقع بود، پا به فرار می گذاشتم. ولی آن موقع انگار همه وجودم کرخ شده بود، هیچ حسی نداشتم، برای همین مثل مرده بی حس وحال و خونسرد نگاهشان می کردم و فریاد های امیر را گوش می کردم که می گفت:

مادر من، این قدر نگو ساکت. این قدر نگو آروم باش. آخه این چه حقی داشت بدون مشورت، بدون اجازه شما، بگه نمی خواد زندگی کنه؟ بگه پشیمون شده؟ بگه اشتباه کرده؟!

مادر بهتزده یکدفعه دست از امیر کشید و به سمت من نگاه کرد و در حالیکه انگار پاهایش سست شد، لبه تخت تقریبا ولو شد و پرسید:

نمی خواد زندگی کنه؟

انگار به مفهوم حرف ها پی نبرده باشد، دوباره حرف های امیر را تکرار میکرد.

امیر گفت: بله، آخه پدر نداشت؟ مادر نداشت؟ بزرگ تر نداشت؟ صاف و سادهبرگشته گفته نمی خوام! اون روز که هی به خنده و شوخی به زبون بی زبونی به خودشگفتم این راه و رسم زندگی نیست، گوش نکرد. به شما گفتم بهش بگین، نگفتین. بفرماییناینم حاصلش! حالا خوب شد؟

مادر که انگار به زور حرف می زد، گفت: مادر جون، حالام این یه حرفیزده، بیجا کرده، مگه زندگی شوخیه؟! مگه رخت تنه؟! این بگه من نمی خوام و تمام؟! دوسال پسره، شب و روز این جا بوده، جواب مردم رو چی بدیم؟! این ها عقد کرده ان؟! مگهبه این راحتیه؟! این یک غلطی کرده، اونم عصبانیه، یکخورده بگذره...

امیر پرخاش کنان حرف مادر را قطع کرد و گفت: هه، به همین خیال باشین،اگه شما محمد رو هنوز نشناختین، من خوب می شناسمش، محمد هیچ حرفی رو بیخود نمیزنه، وقتی هم زد، دیگه تمومه، فکرهایش رو کرده، تصمیمش رو هم گرفته، خاطرتون جمع.بابا قضیه این ها مال یک روز و یک ساعت نیست، آخه شما چرا حرف منو نمی فهمین؟!

باز چشمش به من افتاد و به طرفم هجوم آورد.

آن روز در کمال تعجب دیدم دلم می خواهد کتک بخورم، دلم می خواهد یکجوری خودم را مظلوم و قابل دلسوزی ببینم و برای خودم دل بسوزانم، تا بلکه درد کتکو احساس مظلومیت از عذابم کم کند. ولی مادر و علی دوباره نگذاشتند. مادرم همچنانسعی داشت قضیه را یک اختلاف ساده بداند و همین امیر را بیش تر از کوره در می برد.

آخه مادر من، هی نگو ساکت، تا کی می خوای با سکوت و مدارا زندگی کنی؟!سعی کن بفهمی، قضیه یک چیزی بالاتر از سوءتفاهم و جر و بحث است که محمد قید همهچیز را زده؟! که تا این گفته نمی خوام، گفته، باشه.

با این حرفش یکدفعه اشک به چشمم هجوم آورد. به یاد آوردم که او بود کهقید مرا زد، و این واقعیت تازه انگار توی ذهنم معنا پیدا می کرد و عظمت مصیبتی راکه پیش آمده بود، باور می کردم.

امیر در حالی که رگ های گردنش از غیظ متورم بود، گفت: آره آبغوره بگیر،این قدر گریه کن که چشم هات کور بشه، بدبخت. حالا کو تا بفهمی چی به سرت اومده ،گریه هات حالا بعد از اینه.

هر چه مادر با بی حالی امیر را دعوت به آرامش می کرد، آتش غضبش شعله ورتر می شد.

برای چی باید ساکت باشم؟! با همین ملاحظه های بیخودیتون، لوسش کردین،بدبختش کردین، بابا بسه دیگه، همه مثل شما حوصله ندارن ناز این تحفه رو بکشن، یکمسافرت دو سه روزه ما با این ها رفتیم. شما که نبودین عزیز دردونه تون رو ببینین.زن من نبود، خواهرم بود. دلم می خواست خفه ش کنم، وای به حال اون بدبخت. هر دفعهما با این ها رفتیم بیرون، شما که نبودین ببینین چه اداها که از خودش در نمی آره؟چقدر بهتون تذکر دادم؟! هی گفتین دخالت نکن، چیزی نگو، درست می شه. حالا درست شد؟!خیالتون راحت شد؟! مادر من، محمد چند وقت بود که ناراحت بود. توی همین چند ماهی کهمن بدبخت هی به شما اخطار کردم و شما انگار با این تحفه رودروایسی داشتین یک تو،بهش نگفتین. حالا تازه حرف های من مال رفتارهای بیرون و توی جمعش و با غریبه هابود. دیگه توی خونه و بین خودشون ، خدا عالمه که چه غلطی کرده؟ خلاصه این که می گنخلایق هر چه لایق، راست می گن. حالا بگرد یکی لنگه خودت پیدا کن. تازه خانم ناراضیهم بودن!!! فرمودن پشیمون شدن . بی چاره فکر می کنی کی این وسط ضرر کرد؟! اون کهراحت شد، جونش رو برداشت و رفت، خلاص.

این تویی که بدبخت شدی و نمی فهمی.

یکدفعه مثل این که دوباره جوش بیاورد، پرخاش کنان و با شدتی بیش تر روبه من فریاد زد: بشین فکر کن ببین به چی می نازی؟ آخه به چی می نازی که من نمیفهمم؟ به فهم و کمالت؟! به تحصیلات بالایت؟! به علم و معرفتت؟! به فهم و شعوراجتماعیت؟! به آداب دانی ات؟! به چی؟! چرا لالی؟! بگو دیگه، بگو، به این چشم وابرویت، که بدبختت کرد و به این پدر و مادری که لوس و نازپرورده و عزیز دردونه تکردن، د بگو، حرف بزن! ولی این جاش رو دیگه نخونده بودی که چشم و ابرو با کله پوکو احمق به درد زیر گل می خوره، نه؟!

فریاد اعتراض آمیز مادر بلند شد و من زار زنان سر روی زانویم گذاشتم.به تلخی گریه می کردم و در دل به درستی حرف های امیر فکر می کردم .

امیر در جواب اعتراض مادر گفت: نترسین، عزیز دردونه تون با این حرف هانمی میره. فکر می کنین این کاری که این کرد غیر از خاک به سر خودش ریختن چی بود؟من محمد رو از خودم بهتر می شناسم ، جون به لبش رسیده، راه دیگه ای پیش رو ندیدهکه با این حرف خانم، گذاشت و رفت. فقط اینو بدونین با همین دلسوزی های بیخودیتون،با همین هیچی نگو، هیچی نگوهاتون، کار به این جا کشید. این که احمق تیشه به ریشهخودش زد، شمام نشستین و نگاه کردین، حالا اینم حاصلش.

بعد همان طور که به سمت در می رفت، دوباره کوبنده و غران گفت:

اینم یادتون باشه توی این خاکی که این به سر خودش ریخت، شماهام مقصرین،همین.

بعد در را محکم به هم زد و رفت.

مادر زار می زد و مستاصل و درمانده مرتب گریه کنان، پشت دست هایش می زدو از من سوال می کرد و من حرفی نداشتم بزنم. تنها در جواب مادر که پرسید:

آره مهناز، تو گفتی نمی خوای؟

سرم را تکان دادم.

مادر در حالی که لبش را گاز می گرفت، اشکریزان پرسید:

یعنی چی ؟ آخه چرا؟ مگه می شه؟! مردم چی؟! جواب آقا جونت رو چی می دی؟!مگه شوخیه دو سال شب و روز...

من فقط توانستم حرف خود محمد را تکرار کنم:

ما به درد هم نمی خوریم.

ادامه دارد
__________________
روزای خوب دارن میان....عروس 2بهمن شدم
ღ.ترنم.ღ آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی ღ.ترنم.ღ عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
♥marzyeh♥ (2012-05-21), mana (2012-04-08), neda_m (2012-04-03), Samane (2012-04-03), فردوس (2012-04-07), مارال خانم (2012-05-22)
قدیمی 2012-04-03, 04:14 PM   #75
ღ.ترنم.ღ
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ღ.ترنم.ღ
 
تاریخ عضویت: Jan 2012
موقعیت: عروس زمستون93
ارسالها: 3,419
تشکر کرده : 45,315
تشکر شده 30,864 بار در 3,612 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
ღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond reputeღ.ترنم.ღ has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: رمان زیبای دالان بهشت

فصل سی و چهارم

سال ها بعد، همیشه فکر می کردم اگر آن روزهامحمد رفته بود و گفته بود که او دیگر مرا نمی خواهد، چه بر سر من می آمد؟! اوضاعچگونه می شد؟ خانواده ام چطور می توانستند تحمل کنند؟ واقعا اگر مطرح می شد که اومرا نخواسته، برای خانواده ما ننگی غیر قابل تحمل بود، البته بعدها به ارزش گذشتیکه محمد در حقم کرده بود، پی بردم، بعدها فهمیدم که این گذشت محمد چقدر به حال منو خانواده ام ، مخصوصا جلوی مردم و دیگران، مفید بوده. ولی سوزش این داغ درونی واین راز که خودم از آن با خبر بودم هیچ وقت توی سینه ام کم نشد. واقعیت این بود کهاو مرا نخواسته بود و این حقیقت تلخ مدام به روح و جان من نیش می زد و زهر تلخحقارت و پس زده شدن را به جانم می ریخت.

این که روزها و شب های بعدی چطور گذشت، قابل گفتن نیست، زندگی آرام ماچگونه به هم ریخت و آرامش همیشگی و فضای خوشبختی که همیشه بر خانه مان حاکم بود ازبین رفت.

محترم خانم آمد، پریشان و گریان. مدام می گفت: مادر، باید به من بگی چیشده؟ مگه من می گذارم به این راحتی زندگیتون به هم بخوره؟! تقصیر ماست که زودتر دستبه کار نشدیم. به خدا، مردم چشمتون زدن. باید به من بگی چی شده؟ محمد حرفی زده؟کاری کرده؟! تو به من ببخشش. به خدا، محمد اخلاقش یکخورده تند هست، ولی توی دلشهیچی نیست.

حاج آقا آمد. جلسه گذاشتند که مثلا مرا راضی کنند و سر در بیاورند قضیهچه بوده؟ محمد رفته بود. کجا؟ معلوم نبود. و همه نگاه ها و پرسش ها متوجه من بود.فاطمه خانم و آقا رضا مرتب تلفن می کردند. امیر که حتی دیگر توی صورت من هم نگاهنمی کرد. علی سر به زیر و با خجالت می گفت:

مهناز، حیف محمد آقاست و ....

و من چطور می توانستم بگویم کسی که ناراضی است، اوست ، نه من؟ چطور میتوانستم بگویم کسی که باید راضی شود و برگردد اوست، نه من؟

در دلم به تمام کائنات بد و بیراه می گفتم و به محمد. جای خوبی گیرمانداخته بود. جایی که نه راه پس داشتم نه راه پیش. در جواب حرف های دیگران، چیزیبرای گفتن نداشتم، غیر از اشک و اشک و اشک.

مثل کسانی که ماه ها بستری بوده اند، رنجور و تکیده شده بودم با رنگ ورویی زرد و استخوان های گونه بیرون زده. نه غذا از گلویم پایین می رفت نه خواب بهچشم هایم می آمد. مثل مرده، انگار بدنم هیچ حسی نداشت. نه حوصله حرف زدن داشتم، نهشنیدن حرف های دیگران و تنها چیزی که باعث عکس العمل های فوری و بی اختیارم می شد.صدای زنگ در یا تلفن بود، که مرا از جا می پراند. با صدای هر زنگی، چند لحظه تصورمی کردم که محمد برگشته یا تلفن زده. دائم انتظار می کشیدم، انتظاری کشنده و غیرقابل تحمل. بدون این که حتی به خودم اعتراف کنم، ولی ته دلم امیدوار بودم. امیدداشتم که پشیمان شود و برگردد. فکر می کردم چند وقت که بگذرد، عصبانیتش که فروکشکند، دلش تنگ می شود و بر می گردد و برای خودم چه خیالبافی ها که به دنبال اینافکار نمی کردم و شاید یکی از مهم ترین عواملی که باعث شد در برابر سوال ها واصرار های دیگران طاقت بیاورم و حقیقت را نگویم، همین بود. ته دلم امیدوار بودم کهمحمد برگردد.

با سکوت روزها را می گذاراندم. در حالی که هر چه می گذشت، همراه جسمم،روحم هم تحلیل می رفت و ضعیف می شد و تنها با کور سوی امیدی که داشتم خودم را سراپا نگه می داشتم. طفلک مادرم، مدام مغموم و ساکت بود و هر وقت هم می خواست حرفبزند بدتر از خود من، زیر گریه می زد.

مهناز، پا به بخت خودت نزن، تو دیگه الان یک زن بیوه حساب می شی. مردمچی می گن؟! مادر، دیگه فکر می کنی کی زیر بار ازدواج با تو به عنوان یک دختر میره؟! جلوی سر و همسر، آبروی خودت و ما را نبر.

و من در دل خون گریه می کردم.

پانزده روز گذشت. وساطت ها، حرف ها، پا در میانی ها، هیچ کدام راه بهجایی نبرد. تا این که آقا جون برای اولین و آخرین بار، تنها با من صحبت کرد.

بابا، من تا حالا به هیچ کدوم شما از گل نازک تر نگفتم. هر کاری کردمتا شماها ستم و سختی نکشین. شاید باید این حرف ها را زودتر، وقتی قرار بود عقد بشیمی گفتم، ولی حالام دیر نشده. بابا جون، خودت می دونی چه حالا چه هر وقت دیگه، تاوقتی زنده ام، جای هر سه شما، روی چشم های منه. ولی بابا، زندگی شوخی بردار نیست،این دیگه چیزی نیست که با صبر و تحمل یا محبت و تلاش من، رفع و رجوع بشه. همه تلاشمن و مادرت تا امروز برای سرافرازی شما بوده که سربلندیتون، سربلندی منه. فقط میخوام بگم، بابا جون فکر کن، درست فکر کن و خیلی فکر کن . بعضی چیزها از دستدادنشان عین به دست آوردن و زندگی دوباره س و از دست دادن بعضی چیزهام درست برعکس.بشین خوب فکر کن، این جوری چی از دست می دی؟ چی به دست می آری؟ با ترازوی عقلبسنج، کفه هر کدام سنگین تر بود، اون وقت تصمیم بگیر. آقا جون، جلوی دهن مردم رونمی شه بست و از بخت بد، این دروازه های باز، خیلی روی سرنوشت آدم ها تاثیردارن...

وای که از رنج آن صورت مهربان، چه خاری به قلبم فرو می رفت.

کاش می شد داد بزنم – آخه آقا جون، با کدوم عقل فکر کنم و تصمیم بگیرم؟من و عقل و سنجش؟! – کاش می توانستم بگویم – کار از جای دیگه خرابه – ولی نمی شد ومن فقط، توی بن بستی که گیر افتاده بودم، اشک را داشتم که به فریادم برسد. خدا میداند از دیدن رنج پدر و مادرم چه حالی می شدم. خدایا، این چه محبتی است که در قلبپدر و مادرها قرار می دهی که چنین گذشت و صبوری به دنبال دارد؟! می دانستم که هردو رنج می برند و عذاب می کشند. می فهمیدم که جگرشان خون است، ولی حاضر نبودند مراعذاب بدهند و به نظر خودشان به کاری وادار کنند که خلاف میل و خواسته ام بود. غافلاز این که، این همه مهر و ملاحظه، همیشه باعث خوشبختی نیست و گاهی برای خوشبختی،سختگیری هم لازم است.

وقتی به آقا جون نگاه می کردم، دلم می خواست آن چشم های مهربان و آندست های خسته و موهای سفید را غرق بوسه کنم. دلم می خواست به پایش بیفتم، معذرتبخواهم، از او به خاطر همه آنچه به من داده بود تشکر کنم و واقعیت را بگویم، دلممی خواست بداند که مثل خودش و شاید خیلی بدتر، در جهنمی سوزان دست و پا می زنم وبگویم که نمی دانستم آتش این عذاب که با دست خود به جان خریدم، دامن آن ها را هم می گیرد.
__________________
روزای خوب دارن میان....عروس 2بهمن شدم

آخرین ویرایش توسط ღ.ترنم.ღ در تاریخ 2012-04-03 انجام شده است علت: ویرایش سایز متن
ღ.ترنم.ღ آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی ღ.ترنم.ღ عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
♥marzyeh♥ (2012-05-21), mana (2012-04-08), neda_m (2012-04-03), Samane (2012-04-03), فردوس (2012-04-07), مارال خانم (2012-05-22)
پاسخ

کلیدواژه
فروغ, فرشته, قهوه, قرآن, قصه, لباس, لبخند, مومن, مار, ماست, محلی, مزه, معروف, نقاشی, نماز, چین, نان, یاس, کوفته, کوه, کوکو, کودک, کیف, کتاب, گفتگو, گل رز, گردو, آرایش, افسرده, افطاری, الگو, ایمان, ایران, احساس تنهایی, اسباب کشی, بهشت, بیت, بازی, باغچه, برنج, تبریز, ترنم, تره, ترشی, تسبیح, جبهه, جشن تولد, حلقه, حمام, خاکی, خدا, دوختن, دالان, داستان, درمان, دسته گل, دعا, رمان, رمان زیبای دالان بهشت, روانشناسی, روزه, رستوران, زمستان, زن دوم, زیبای, زیبایی, سفره ی عقد, سلامت, سنتی, سه ساله, ساندویچ, سرگرمی, شیرینی, شعر, طلاق, عکس, عروس, عطر


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
رمان ازآن سوی اینه - تکین حمزه لو *Negar* کتاب داستان 34 2013-02-28 06:51 PM
رمان پدر آن دیگری(رمانی متفاوت وجذاب) *Negar* کتاب داستان 106 2012-07-29 06:49 PM


Free PageRank Checker

ساعت: 05:54 AM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد