تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > فرهنگ و ادب - CULTURE and LITERATURE > کتاب داستان

کتاب داستان

داستان، داستان های کوتاه


User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2014-01-30, 02:25 PM   #1
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
important همسرانی که عشق دیگری پیدا کرده اند!









(لطفا تا آخر بخونید)



هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم...

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.

هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!

برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.

و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..

پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.

همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:

من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:

زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید.
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
14 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
*Reyhaneh* (2014-01-30), .susan. (2014-01-30), atena46 (2014-06-25), baran78 (2014-01-30), Beauty (2014-01-31), berg (2015-05-23), elham00068 (2014-01-30), marava (2014-01-30), maryam joon19 (2014-01-30), mehraneh (2014-01-30), Sarashpaz-Sepideh (2014-01-31), sorour (2014-01-31), زیتون تنها (2014-01-30), شبهای تهران (2014-01-30)
قدیمی 2014-01-30, 08:32 PM   #2
شبهای تهران
کاربر فعال
 
آواتار شبهای تهران
 
تاریخ عضویت: Mar 2012
ارسالها: 1,013
تشکر کرده : 8,799
تشکر شده 10,386 بار در 724 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
شبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond reputeشبهای تهران has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: همسرانی که عشق دیگری پیدا کرده اند!

سارینا عزیز من این داستان رو برای چندمین بار امروز خوندم و هر دفعه که میخونمش ناخود آگاه گریم میگیره مرسی از اینکه اینجا نوشتیش .
یادمه یک روز توی سایت قبلی ساعت حدود ١٢ شب بود که داشتیم توی حرفهای روزانه با یکی از بچه ها حرف میزدیم یادمه که گفت شوهرم داره خور خور میکنه و من از صداش خوابم نمیبره یک دفعه یکی دیگه از خانمهای حاضر برگشت گفت ببین این صدای زندگیه که داره توی توی خونه تو میپیچه . انقدر این جرف روی من تاثیر ghozasht که حد نداره , دیدم که میشه یک جور دیگه هم به خور خور نگاه کرد . حالا گاهی که از خواب که میپرم و میبینم که همسرم داره خور خور میکنه یک نفس عمیق میکشم و خدا رو شکر میکنم که صدای یکی از عزیز ترین کسانم در زندگی توی اتاقم میپیچه این صدای زندگیست .
__________________
خاطره صدام کنید
شبهای تهران آفلاین است   پاسخ با نقل قول
15 کاربر زیر از دوست گرامی شبهای تهران عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
*Zarri* (2014-02-01), .susan. (2014-01-30), atena46 (2014-06-25), baran78 (2014-01-30), Beauty (2014-01-31), Belfi (2014-01-31), elham00068 (2014-01-30), maryam joon19 (2014-01-31), M_R_Z_khanomi (2014-01-31), Sarashpaz-Sepideh (2014-01-31), solmaz55 (2014-01-31), مامان سارینا (2014-01-31), zahori (2014-01-31), zahra82 (2014-01-31), سارا. (2014-04-05)
قدیمی 2014-01-30, 11:00 PM   #3
asallll
کاربر نیمه فعال
 
آواتار asallll
 
تاریخ عضویت: Oct 2011
ارسالها: 437
تشکر کرده : 3,231
تشکر شده 2,962 بار در 568 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
asallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond reputeasallll has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: همسرانی که عشق دیگری پیدا کرده اند!

دوستای عزیز اصل این داستان اونی که اخر همسرش فوت میکنه کجاست؟؟ پلیز زودتر میگین؟حیاتیه!!!!!!!!!!!!!!
__________________
هر چیزی اخرش خوبه ،اگه خوب نشد بدون هنوز آخرش نشده...!
asallll آفلاین است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از دوست گرامی asallll عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
atena46 (2014-06-25), Beauty (2014-01-31), sorour (2014-01-31), مامان سارینا (2014-01-31)
قدیمی 2014-01-31, 11:27 AM   #4
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: همسرانی که عشق دیگری پیدا کرده اند!

شبهای تهران:

عزیزم منم وقتی این داستانو خوندم خیلی تو فکر فرو رفتم که نکنه برای همسرم کم بذارم تا خدایی نکرده جذبه زنای دیگه بشه...خیلیارو دیدم بعد تولد بچشون به شوهرشون اونجور که باید توجه نمیکنن و باعثه خراب شدن خیلی از زندگی ها میشه.این داستانو گذاشتم تا تلنگری برای هممون باشه.ممنونم که پست گذاشتی و خوشت اومد عزیزم.
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
atena46 (2014-06-25), ღ.ترنم.ღ (2014-01-31), Beauty (2014-01-31), شبهای تهران (2014-01-31)
قدیمی 2014-01-31, 11:28 AM   #5
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: همسرانی که عشق دیگری پیدا کرده اند!

نقل قول:
ارسالی توسط asallll مشاهده موضوع
دوستای عزیز اصل این داستان اونی که اخر همسرش فوت میکنه کجاست؟؟ پلیز زودتر میگین؟حیاتیه!!!!!!!!!!!!!!
عزیزم من از یکی شنیدم که زنش سرطان داشته و فقط یک ماه زنده بوده و میخواسته تو این 1ماه پسرش احساسه خوشبختی کنه.برای همین هر روز لاغرتر میشده...
اما چون ادامه شو پیدا نکردم تا همین جا گذاشتم.
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
atena46 (2014-06-25), Beauty (2014-01-31), sorour (2014-01-31), شبهای تهران (2014-01-31)
پاسخ

کلیدواژه
همسرانی, کرده, پیدا, اند, دیگری, عشق


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
ته چین گوشت چرخ کرده sib ته چین و ته دیگ 7 2015-10-26 06:01 PM
آشنایی با وسایل، علائم و اصطلاحات بافتنی مامان <باران> آموزش بافتنی 23 2014-11-17 12:53 PM
چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید sama jan دانستنی های روانشناسی 11 2014-09-28 04:44 PM
پیوند زناشویی ماه ها *ونوس* اقبال روز و طالع بینی - Astrology 14 2012-07-03 10:40 AM
گزارش تصویری از حیوانات Mahshid گزارش های تصویری 7 2011-12-27 03:00 PM


Free PageRank Checker

ساعت: 09:34 AM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد