تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > مـــــادر و کــــودک > قصه، شعر، کتاب، فیلم و کارتون کودک - Children Spare Time

User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2013-09-05, 03:28 PM   #1
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
new1 قصه برای کوچولوهای شما

تو این تاپیک براتون متن قصه هارو میذارم امیدوارم خوشتون بیاد




روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند.


پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای میوه بود . این باغ متعلق به یک جادگرو بدجنس بود و هیچ کس جرات نمی کرد به داخل باغ برود.



زن باردار بود و از پنجره به این باغ زیبا نگاه می کرد . روزی در باغ مقدار زیادی کاهو وحشی با برگهای سبز و تازه دید . از آن روز به بعد او نمی توانست به هیچ چیز دیگری به غیر از آن سبزیها فکر کند . کم کم رنگ و رویش پرید و صورتش هر روز سفیدتر از روز قبل می شد و بیماری به سراغ او آمد.


مرد از همسرش علت بیماری را پرسید .


زن گفت : من می دانم که هیچ وقت نمی توانم از آن کاهو یی که پشت خانه امان است بخورم و می دانم که الان در هیچ جایی به غیر از آن باغ نمی توان کاهو پیدا کرد و می دانم که بزودی می میرم .


مرد خیلی نگران شد و تصمیم گرفت که به هر قیمتی که شده است آن سبزی را برای همسرش فراهم کند بنابراین یک شب مخفیانه به آن باغ رفت و از آن کاهو ها چید و به خانه برگشت و برای همسرش سالاد درست کرد


زن آنرا خورد و حالش بهتر شد . اما عجیب بود که مرتب هوسش برای خوردن کاهو بیشتر می شد . مرد دوباره به باغ برگشت ولی این بار توسط جادوگر گرفتار شد .


جادوگر در حالیکه از عصبانیت فریاد می کشید به او گفت : تو چگونه به خودت اجازه دادی که سبزیهای راپونزل ( همان کاهو ها منظورش بود ) مرا بچینی ؟


مرد ماجرای همسرش را تعریف کرد . جادوگر فکر کرد و گفت : تو می توانی هر چقدر که بخواهی از این کاهوها بچینی اما یک شرطی دارد . تو باید وقتی فرزندت بدنیا آمد آنرا به من بدهی.




مرد بیچاره که می دانست حال همسرش خوب نیست به ناچار این شرط را پذیرفت.


به زودی فرزند آنها بدنیا آمد و جادوگر او را با خودش برد . او نام این دختر را راپونزل نامید .


راپونزل بزرگ شد و هر چه می گذشت زیباتر می شد جادوگر تصمیم گرفت ،اجازه ندهد که کسی اور ا ببیند.


وقتی که راپونزل 12 ساله شد او را به برج بلندی در وسط جنگل برد . این برج خیلی بلند بود و هیچ پله یا دری نداشت و راپونزل بیچاره نمی توانست از آنجا بیرون برود. برج فقط یک پنجره داشت. زمانیکه پیرزن به دیدنش می آمد او را صدا می کرد .


راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .


دخترک موهای بلندش را از پنجره به بیرون می انداخت و جادوگر موهایش را می گرفت و به بالای برج می آمد



چند سالی گذشت . روزی پرنسی بطور اتفاقی از آن قسمت جنگل می گذشت که ناگهان صدای قشنگ و دلنشینی را شنید. او برج را پیدا کرد . اما هیچ راهی را برای ورود به برج نیافت.


او نمی توانست صدا را فراموش کند برای همین هر روز به آنجا می آمد و به آن صدا گوش می داد و شبها با قلبی شکسته برمی گشت


او هنوز هیچ راهی برای ورود به برج پیدا نکرده بود


تا اینکه روزی پیرزنی را دید که به سمت برج می آید در گوشه ای مخفی شد و صدای پیرزن را شنید که می گفت :


راپونزل ، راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .


سپس یک موی بافته شده بلند از پنجره به سمت زمین پرت شد و پیرزن از آن بالا رفت .


پرنس فکر کرد من هم شانس خود را امتحان می کنم تا از این برج بالا بروم .


بعد از مدتی پیرزن از آنجا رفت و پرنس کنار پنجره آمد و حرفهای او را تکرار کرد .


راپونزل > راپونزل موهای طلایی ات را پایین بیانداز .


سپس از آن موی بلند بالا رفت و به برج رسید .



در ابتدا راپونزل از دیدن مرد ترسید چون تا آن روز هیچ کسی را ندیده بود . اما پرنس برایش توضیح داد که صدای قشنگش او را به آنجا کشانده است . پرنس که تا آن روز دختری به آن زیبایی و مهربانی ندیده بود از دختر خواست که برای همیشه در کنار او باشد و پیشنهاد ازدواجش را قبول کند


.راپونزل احساس می کرد که در کنار این مرد خوش اندام و مودب زندگی لذت بخش تر از زندگی کنار آن پیرزن است بنابراین پیشنهاد پرنس را قبول کرد .


اما او از هیچ راهی نمی توانست از آن برج خارج شود بنابراین از پرنس خواست که برایش گلولهای ابریشمی بیاورد تا با آن طنابی درست کند و از آنجا خارج شود .

تا زمانی که طناب بافته شود پرنس هر شب به دیدن راپونزل می آمد . راپونزل دقت می کرد که ملاقاتش را با پرنس مخفی نگه دارد . اما یک روز بدون اینکه به حرفهایش فکر کند به جادوگر گفت : چرا شما اینقدر سنگین تر از پرنس هستید ؟


یکدفعه جادوگر با عصبانیت فریاد کشید . من چی شنیدم ؟ من فکر می کردم تو را در جای امنی پنهان کردم اما تو برخلاف نظر من با دیگران ملاقات داشتی . تو به من کلک می زدی !


او با عصبانیت موهای راپونزل را دور دستش پیچاند و با یک قیچی آنرا برید .و لحظه ای بعد موهای بلند راپونزل روی زمین افتاده بود . اما پیرزن هنوز عصبانی بود . آن سنگدل یک ورد جادویی خواند و راپونزل را به یک جای خیلی دور فرستاد تا برای همیشه بدبخت و تنها باشد .


سپس موهای راپونزل را به موهای خودش گره زد و کنار پنجره منتظرپرنس نشست . هنگامیکه پرنس از پنجره داخل شد بجای راپونزل عزیزش آن پیرزن زشت را دید


پیرزن در حالی که خنده ی مسخره ای سر داده بود گفت : تو فکر می کنی عشقت را پیدا خواهی کرد ؟ اما آن پرنده زیبا پرواز کرد و رفت و صدایش خاموش شد . راپونزل برای همیشه گم شده و تو هیچگاه او را نخواهی دید .

پرنس از خود بیخود شده بود و خودش را از پنجره به بیرون پرت کرد . اما از خطر مردن نجات پیدا کرد چون روی بوته های خار افتاد . اما خارها چشمان او را زخمی کردند و پرنس نابینا شد . حالا او چطور می توانست راپونزل را پیدا کند ؟

برای ماه ها پرنس نابینا در میان جنگل سرگردان بود . هرگاه که به کسی می رسید از آنها در مورد دختر زیبایی بنام راپونزل می پرسید . او برای همه نشانه های او را توصیف می کرد اما کسی او را ندیده بود .


او آنقدر رفت و رفت تا روزی صدای آهنگ غمگینی را شنید . او صدا را شناخت و به آنطرف رفت. صدا زد : راپونزل


راپونزل به طرف پرنس دوید و از شوق دیدار او اشک در چشمانش سرازیر شد . اما وقتی قطرات اشک بر روی چشمهای پرنس افتاد اتفاق عجیبی پیش آمد . پرنس دوباره می توانست ببیند.


پرنس راپونزل را به سرزمین خودش برد و بعد از ازدواج سالها به خوشی زندگی کردند
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
3 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
.susan. (2013-09-05), nadia90 (2013-09-08), Nahid59 (2013-09-05)
قدیمی 2013-09-05, 03:32 PM   #2
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: قصه برای کوچولوهای شما


عروسک بهانه‌گیر


مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :"مامان ... مامان من به به می خوام"

بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد .عروسکش شیرشو می خورد و با لبخند از مهسا تشکر می کرد

مهسا چند روز با خوشحالی با عروسکش بازی می کرد و از خوش اخلاقی عروسکش لذت می برد..اما یواش یواش عروسک مهسا بداخلاق شد .یه روز صبح وقتی مهسا دکمه ی عروسکشو زد عروسکش حرف نزد اخم کرد.

مهسا دوباره دکمشو زد باز عروسکش حرف نزد. بار سوم که مهسا می خواست دکمه ی عروسکشو بزنه عروسکش جیغ زد!

مهسا می خواست شیشه ی شیرشو بهش بده اما عروسک دلش نمی خواست بخوره .می خواست بهانه بگیره که اینو نمی خوام اونو دوست ندارم ...

مهسا خیلی ناراحت شده بود .عروسکشو بغل کرد و برد دکتر .

آقای دکتر از مهسا پرسید عروسکتون چی شده برای چی آوردینش دکتر؟

مهسا گفت خیلی بداخلاق شده می ترسم مریض شده باشه!

دکتر ، عروسک مهسا رو معاینه کرد و گفت فکر کنم مریضی بهانه گیری رو از کسی گرفته . شاید یه نفر تو خونه ی شما خیلی بهانه می گیره و عروسک شما ازش یاد گرفته.

مهسا خجالت کشید و هیچی نگفت .

بعد دکتر گفت دوای درد عروسک شما اینه که دیگه کسی توی خونه غر نزنه .همه باید خوش اخلاق و مهربون باشن تا عروسکتون دوباره حالش خوب بشه و خوش اخلاقی و مهربونی دوباره بهش برگرده.

مهسا برگشت خونه و سعی کرد خودش عروسکشو درمان کنه. شب که نشست سر سفره ی شام عروسکش رو هم کنار خودش گذاشت تا عروسکش کارهای مهسا رو ببینه و یاد بگیره .

مامان یه بشقاب غذا برای مهسا کشید. مهسا از مامان تشکر کرد و همه ی غذاشو خورد .

بعد با آب و صابون دست و صورتشو شست و توی جمع کردن سفره به مامان کمک کرد.

عروسک مهسا هیچی نمی گفت ولی داشت همه ی کارهای خوب رو از مهسا یاد می گرفت. بعد از چند روز که دیگه مهسا توی خونه بد اخلاقی و بهانه گیری نمی کرد ،عروسکش دوباره خوش اخلاق و مهربون شد .حالا دوباره می گفت : مامّان .... مامّان .... من به به می خوام .

مهسا با خوشحالی شیشه ی شیرش رو بهش می داد .عروسکش همه ی شیرشو می خورد و خیلی زیبا لبخند می زد و تو بغل مهسا آروم آروم به خواب می رفت.

منبع:tebyan.net
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...

آخرین ویرایش توسط Nahid59 در تاریخ 2013-09-05 انجام شده است علت: ذکر منبع
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
2 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
nadia90 (2013-09-08), Nahid59 (2013-09-05)
قدیمی 2013-09-05, 03:35 PM   #3
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: قصه برای کوچولوهای شما


نی‌نی و سنجاب کوچولو


چند روز پیش، نی نی سنجابها به دنیا آمد و سنجاب کوچولو صاحب یک برادر شد. نی نی سنجاب ها خیلی ریزه میزه و با نمک بود. سنجاب کوچولو از دیدن برادر کوچولوی خودش خیلی خوشحال شده بود. می خواست بغلش کند و با او بازی کند اما مامان سنجابه اجازه نمی داد و می گفت نی نی هنوز خیلی کوچک است. باید صبر کنی تا بزرگتر بشود و بتواند با تو بازی کند.

سنجاب کوچولو می خواست با مامان بازی کند اما مامان هم نمی توانست با سنجاب کوچولو بازی کند چون دائما نی نی را بغل کر ده بود. سنجاب کوچولو مدتی رفت توی اتاقش و با اسباب بازیهاش بازی کرد. اما زود حوصله اش سر رفت و خسته شد.

بابا سنجابه از راه رسید. سنجاب کوچولو دوید تو بغل بابا . اما بابا خسته بود و حوصله نداشت با سنجاب کوچولو بازی کند. ولی وقتی نشست نی نی سنجابه را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با نی نی سنجابه .

سنجاب کوچولو ناراحت شد. رفت توی اتاقش و روی تختخوابش خوابید و پتو را روی سرش کشید. مدتی گذشت . مامان سنجابه صدا زد سنجاب کوچولو غذا آماده است بیا.

سنجاب کوچولو جواب نداد.

بابا صدا زد "سنجاب بابا" بیا فندق پلو داریم.

سنجاب کوچولو باز هم جواب نداد.

مامان و بابا آمدند پیش سنجاب کوچولو ولی دیدند سنجاب کوچولو غصه می خورد.

بابا سرفه کرد... اوهوم ...اوهوم...

ولی سنجاب کوچولو تکان نخورد و به بابا نگاه نکرد.

مامان گفت عزیزکم سنجابکم.

لبهای سنجاب کوچولو گریه ای شد چشمهاش پر از آب شد و گفت شما من را دوست ندارید .فقط نی نی را دوست دارید.

مامان و بابا سرشان را انداختند پایین و یک کمی فکر کردند . بعد دوتایی باهم دستهای سنجاب کوچولو را گرفتند و از روی تختخوابش بلندش کردند و آن را حسابی تابش دادند. سنجاب کوچولو خنده اش گرفت. مامان و بابا سنجابه، بازهم سنجاب کوچولو را توی هوا تاب دادند. حالا دیگر سنجاب کوچولو بلند بلند می خندید.

یک دفعه، صدای گریه ی نی نی سنجابه بلند شد. مامان و بابا هنوز داشتند با سنجاب کوچولو بازی می کردند. سنجاب کوچولو دلش برای نی نی شان سوخت و گفت مگر صدای گریه ی نی نی را نمی شنوید؟ بیایید برویم ساکتش کنیم.

حالا مامان و بابا و سنجاب کوچولو سه تایی با هم رفتند نی نی سنجابه را ساکت کنند.
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
.susan. (2013-09-05), nadia90 (2013-09-08), Nahid59 (2013-09-05), مامان مریم وآرمان (2014-05-25)
قدیمی 2013-09-05, 03:40 PM   #4
مامان سارینا
کاربر فعال
 
آواتار مامان سارینا
 
تاریخ عضویت: Apr 2012
ارسالها: 823
تشکر کرده : 723
تشکر شده 6,310 بار در 904 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
مامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond reputeمامان سارینا has a reputation beyond repute
پیشفرض پاسخ: قصه برای کوچولوهای شما


ملکه گل ها



روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود .

چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد .

گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند .

روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف می زنند ، همین ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده است .

گل ها كه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یكی از آن ها گفت : « كاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم كه این امكان ندارد ! »

كبوتر گفت : « این كه كاری ندارد ، من می توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . »

گل ها با شنیدن این پیشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از آن ها را به نوك می گرفت و برای ملكه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .

یك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .

دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه های كوچولوی باغ بود .

آن ها نتوانسته بودند پیش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می كردند .

ملكه مدتی آن ها را نوازش كرد و گریه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .

با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .

گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند كه سال های سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.
جامعه مجازی کودکان و نوجوانان ایران
__________________
ارزشمند ترین مکانی که در آن می توان حضور داشت قلب یک مرداد ماهی هست ...

آخرین ویرایش توسط Nahid59 در تاریخ 2013-09-05 انجام شده است علت: ذکر منبع
مامان سارینا آفلاین است   پاسخ با نقل قول
4 کاربر زیر از دوست گرامی مامان سارینا عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
.susan. (2013-09-05), nadia90 (2013-09-08), Nahid59 (2013-09-05), مامان مریم وآرمان (2014-05-25)
پاسخ

کلیدواژه
قصه, کوچولوهای, شما


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
راه هایی برای انتخاب یک همسر مناسب hiva2020 زنان ونوسی! مردان مریخی! 2 2013-09-26 02:38 PM
بانک سوال خیاطی hanieh_hana خیاطی با چرخ خیاطی 14 2013-05-27 04:46 PM
روشهایی برای كمك به كودكان كمرو masume مادر و كودك - mommy and kid 0 2012-04-27 05:40 PM



ساعت: 10:26 AM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد