تلویزیون آموزشی روزمنو
آموزش نوشیدنی های خنک و پر انرژی
روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی

برگشت   روزمنو، محبوب ترین انجمن آشپزی و شیرینی پزی ایرانی > دینی و مذهبی > هزار قله ی عشق

هزار قله ی عشق

خاطرات، وصیتنامه و خاطرات همسران شهدا


User Tag List

پاسخ
 
امکانات حالات نمایش
قدیمی 2012-03-16, 07:25 PM   #1
ماهمون
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ماهمون
 
تاریخ عضویت: Oct 2011
ارسالها: 2,208
تشکر کرده : 12,429
تشکر شده 25,343 بار در 2,731 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 1 Thread(s)
ماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly آخرين لبخند فرمانده...

رمضان سال ۱۳۶۷ شمسي بود. عقربه هاي ساعت از ۱۲ نيمه شب گذشته بود که بيدار شديم؛ قبلا با فرماندهي يگان هماهنگ کرده بوديم که قصد ۱۰ روزه مي کنيم تا روزه خود را کامل بگيريم. با قولي که گرفته بوديم بساط سحري را آماده کرديم. چند عدد تن ماهي، لوبيا، خرما، چند عدد قوطي کوچک ماست، مقداري خيار، نان و چاي بساط سفره رنگين ما بود.

فرمانده گروهان داخل سنگر آمد و بعد از گفتن خسته نباشيد و احوالپرسي گفت: شايد ماه رمضان امسال بتوانيم روزه کامل بگيريم و دعا و شب زنده داري داشته باشيم.

به قول بچه هاي گروهان او از فرماندهان با حال منطقه بود. خاکي بود و با بچه هاي جبهه مثل يک دوست رفتار مي کرد.در زمان آموزش هاي نظامي بسيار جدي بود و با هيچ فردي شوخي نداشت با اين حال دل رئوف و مهرباني داشت و به وقت عمليات در مقابل دشمن بعثي عراق سخت و محکم، جسور و بي باک و با تجربه بود. انگار سال ها در برابر دشمنان کشورش جنگيده بود، عمليات‌هاي متعددي را فرماندهي کرده بود اما آن شب در سنگر محقرانه با ما بر سر يک سفره نشسته بود.

لطيفه مي گفت و گاهي خاطرات عمليات گذشته را تعريف مي کرد، لبخند مي زد و خيلي با نشاط و شادمان بود. کمتر فرمانده اي را ديده بودم که اين همه با بسيجيان و برادران جبهه صميمي و گرم بگيرد.
__________________
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست/ما بی تو خسته ایم و تو بی ما چگونه ای؟
ماهمون آفلاین است   پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر از دوست گرامی ماهمون عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
Azijam (2012-11-27), elahe jon (2012-11-27), lamiya (2013-09-16), Narges (2012-03-16), narges0 (2012-11-29)
قدیمی 2012-03-16, 07:28 PM   #2
ماهمون
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ماهمون
 
تاریخ عضویت: Oct 2011
ارسالها: 2,208
تشکر کرده : 12,429
تشکر شده 25,343 بار در 2,731 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 1 Thread(s)
ماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: آخرين لبخند فرمانده...

آن شب پر ستاره جنوب، نور ماه روي درياچه عجب شير سايه انداخته بود. علفزارهاي حاشيه درياچه به بلنداي ديواري مي نمود، صداي جيرجيرک ها و سکوت شب زيبا بود و دلنشين. براي گرفتن وضو از سنگر خارج شدم، در افکار و خاطرات خود غوطه ور بودم و سلانه، سلانه مسير سنگر تا تانکر آبي را که براي شستن دست و صورت در گوشه اي تعبيه کرده بودند، طي کردم.

با خود فکر مي کردم که امشب چه سکوتي منطقه را در بر گرفته است، حتما عراقي ها هم در اين سکوت شب مي خواهند روزه بگيرند و پاي سفره سحري نشسته اند. به همين دليل بر خلاف ساير شب ها گلوله اي شليک نمي کنند. همين طور از سنگر دورتر مي شدم که ناگهان صداي سوت مهيب توپ ۱۲۰ را شنيدم، احساس کردم صدا خيلي نزديک است، بلافاصله خودم را روي زمين پرتاب کردم، سرم را ميان دو دستم گرفتم و به شمارش اعداد پرداختم، هنوز به رقم ۷ نرسيده بودم که انفجاري رخ داد و بعد از آن گرد و غبار بلند شد.

صداي فرياد بچه هاي سنگر را شنيدم که فرمانده را صدا مي زدند، با سرعت خودم را به نزديک سنگر رساندم، پيکر نيمه جان فرمانده توسط دوستان از سنگر بيرون آورده شد، وقتي چهره خون آلود، اما خوشحال فرمانده را ديدم، بي اختيار اشک از ديدگانم جاري شد. بچه هاي ديگر هم به شدت متأثر شده بودند.
__________________
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست/ما بی تو خسته ایم و تو بی ما چگونه ای؟
ماهمون آفلاین است   پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر از دوست گرامی ماهمون عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
Azijam (2012-11-27), elahe jon (2012-11-27), lamiya (2013-09-16), Narges (2012-03-16), narges0 (2012-11-29)
قدیمی 2012-03-16, 07:34 PM   #3
ماهمون
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ماهمون
 
تاریخ عضویت: Oct 2011
ارسالها: 2,208
تشکر کرده : 12,429
تشکر شده 25,343 بار در 2,731 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 1 Thread(s)
ماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: آخرين لبخند فرمانده...

لحظه اي به همين منوال گذشت تا اين که فرمانده لب به سخن گشود و به يکي از بچه ها گفت: حميد جان، همشهري لطفا نامه اي را که در جيب دارم، به خانواده ام برسان، اين زحمت را به تو محول کردم، چون به هر حال هر چه نباشد ما همشهري هستيم، به همسرم بگو، خيلي دوستش دارم ولي همان طور که گفته بودم به آرزويم در ماه مبارک رمضان رسيدم برايم گريه نکند و مجلس نگيرد، مقداري پول در زيرزمين منزل داخل جعبه چوبي قهوه اي رنگ گذاشته ام. مبلغش کم است اما به بزرگواري خودش حلالم کند، اگر چه تولد فرزندم را نديدم، اما اگر فرزندم پسر بود حتما اسمش را علي بگذارد، اخلاق و منش حضرت علي(ع) را هم به او بياموزد. به هيچ کسي هم بدهکار نيستم. بقيه خواسته هاي خودم را در وصيت نامه نوشته ام، به پدر و مادرم بگو، خداوند امانتي را که به آنان سپرده بود پس گرفت، پس برايم شيون و زاري نکنند. من از کودکي تلاوت آيات قرآن را دوست داشتم، پس برايم بسيار قرآن بخوانند،

در اين لحظات بچه ها فقط به لب هاي فرمانده خيره شده بودند و مژه هم نمي زدند. بچه هاي امداد از راه رسيدند فوري برانکار دستي را روي زمين گذاشتند و از بچه ها خواستند که کمک کنند تا فرمانده را روي برانکار بگذارند. اما فرمانده دستش را بالا آورد، تکاني به خودش داد و گفت: صبر کنيد مي خواهم آخرين لحظات عمرم را روي خاک جبهه سپري کنم. اين آرزو را از من نگيريد، دوست دارم بدنم تا آخرين لحظه خاک جبهه را حس کند. اشهد مي خواند که ناگهان چهره اش نوراني شد. تا کنون عروج شهيدي را اين قدر از نزديک نديده بودم، صورتش سفيد و نوراني، لبانش متبسم و چشمانش بسته شد انگار که خواب باشد.
__________________
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست/ما بی تو خسته ایم و تو بی ما چگونه ای؟
ماهمون آفلاین است   پاسخ با نقل قول
5 کاربر زیر از دوست گرامی ماهمون عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
Azijam (2012-11-27), elahe jon (2012-11-27), lamiya (2013-09-16), Narges (2012-03-16), narges0 (2012-11-29)
قدیمی 2012-03-16, 07:40 PM   #4
ماهمون
کاربر خیلی فعال
 
آواتار ماهمون
 
تاریخ عضویت: Oct 2011
ارسالها: 2,208
تشکر کرده : 12,429
تشکر شده 25,343 بار در 2,731 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 1 Thread(s)
ماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond reputeماهمون has a reputation beyond repute

مدال های افتخار

butterfly پاسخ: آخرين لبخند فرمانده...

بچه هاي امداد، پيکر پاک شهيد را با ذکر ا...اکبر، بلند کردند و روي برانکار گذاشتند و رفتند. خاطرات آن شب را هرگز فراموش نمي کنم. آن شب هيچ يک از بچه ها لقمه ناني بر لب نگذاشت. از آن زمان به بعد موقع افطار يا سحري بشقاب، قاشق و ليوان چاي مخصوصي به ياد فرمانده گوشه سفره مي گذاشتيم.

گاهي اوقات برادر حميد که همشهري فرمانده بود سعي مي کرد حال و هواي سنگر را با گفتن لطيفه يا خاطره اي عوض کند اما وقتي نگاه غمگين ما را مي ديد، سکوت مي کرد. هنگام سحر که مي شد، سحري مختصري مي خورديم و همگي از سنگر بيرون مي رفتيم و هر يک به گوشه اي پناه مي برديم و به ياد فرمانده گريه مي کرديم. وقتي خوب تخليه مي شديم براي اين که کسي متوجه گريه کردنمان نشود وضو مي گرفتيم، يعني ما براي وضو گرفتن بيرون رفته ايم. سپس وارد سنگر مي شديم و به ياد فرمانده عزيزمان قرآن را باز مي کرديم و هر کدام به ترتيب قسمتي از جزء قرآن را مي خوانديم و پس از پايان هر جزء صلوات و فاتحه اي به ياد فرمانده مي فرستاديم.
Attached Thumbnails
image_gallery.jpg  
__________________
ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست/ما بی تو خسته ایم و تو بی ما چگونه ای؟
ماهمون آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی ماهمون عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
Azijam (2012-11-27), elahe jon (2012-11-27), lamiya (2013-09-16), mana (2012-03-19), Narges (2012-03-16), narges0 (2012-11-29)
قدیمی 2012-09-16, 05:28 PM   #5
ms123
کاربر نیمه فعال
 
آواتار ms123
 
تاریخ عضویت: Mar 2012
موقعیت: C-LA
ارسالها: 233
تشکر کرده : 123
تشکر شده 1,370 بار در 207 پست
Mentioned: 0 Post(s)
Tagged: 0 Thread(s)
ms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud ofms123 has much to be proud of
پیشفرض پاسخ: آخرين لبخند فرمانده...

تو میتوانی
یک ذره...
یک مثقال...
مثل من بمیری؟

-- قیصر امین پور

توضیح عکس:
قتلگاه ۹۲ نفر از رزمندگانِ داوطلبِ ایرانی
***
درگذشت بر اثر بمبارانِ شیمیایی عراقی‌ها و استشاقِ گازهایِ خردل و تابون
عملیاتِ«کربلایِ ۵» | ۱۹دی‌ماه ۱۳۶۵ | شلمچه| ک۱۰جادهء اهواز-خرمشهر
همگی جمعیِ گردان «فجر» | اعزامی از «بهبهان»
Attached Thumbnails
razmandeh.jpg  
__________________
in ALL things it is better to HOPE than to DESPAIR
ms123 آفلاین است   پاسخ با نقل قول
6 کاربر زیر از دوست گرامی ms123 عزیز برای این پست سودمند تشکر نموده اند :
Azijam (2012-11-27), elahe jon (2012-11-27), lamiya (2013-09-16), Lena jun (2012-09-16), narges0 (2012-11-29), ماهمون (2012-09-16)
پاسخ

کلیدواژه
فرمانده, قهوه, قرآن, لبخند, ماه رمضان, نان, آموزش, آخرين, جبهه, خردل, دعا, ذکر, روزه, شهيد, شير, عکس


در حال حاضر کاربران زیر مشغول مشاهده این تاپیک می باشند: 1 (0 عضو و 1 میهمان)
 
امکانات
حالات نمایش

قوانین ارسال
نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید
نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
نمی توانید نوشته خود را ویرایش کنید

BB code فعال
Smilies فعال
[IMG] فعال
HTML غیرفعال

Forum Jump

موضوعات مشابه
موضوع نویسنده انجمن پاسخها آخرین نوشته
مسابقه عکس کودک 1 - خنده و لبخند نی نی ها Soha مسابقه عکس کودک در روزمنو 25 2011-08-15 02:12 PM



ساعت: 09:44 AM بوقت GMT +3.5


Powered by: vBulletin Version 3.8.6
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.

قدرت این انجمنها در استفاده از برنامه vBulletin می باشد.
حقوق نرم افزار استفاده شده در سایت برای Jelsoft Enterprises Ltd محفوظ است.
استفاده از محتوای سایت تنها با ذکر نام و آدرس سایت مجاز است. در صورت تخلف پیگرد قانونی دارد